◄ تهران؛ شهری که فقر را به حاشیه می راند/ از بحران مسکن و اشتغال تا فروپاشی تدریجی رابطه «محل سکونت و محل کار»
شکاف میان درآمد خانوار و هزینه های مسکن، عامل اصلی گسترش سکونتگاه های پیرامونی تهران است. خانوارها برای حفظ کیفیت زندگی با بحران اجاره بهای مسکن مواجه اند و ناچار به انتخاب میان کاهش متراژ یا مهاجرت به حاشیه شهر برای یافتن مسکن ارزان تر و در دسترس تر شدهاند.
تهران برای بسیاری از ایرانیان هنوز «شهر فرصت ها» است؛ شهری که شغل، درآمد، دانشگاه، بازار، خدمات تخصصی، مراکز درمانی، شبکه اداری و امکان تحرک اجتماعی را در خود متمرکز کرده است. همین تمرکز تاریخی، تهران را به مقصدی جذاب برای مهاجرت تبدیل کرده و در دهه های گذشته میلیون ها نفر را به سمت خود کشانده است. اما تهران امروز با یک تناقض بنیادی مواجه است : شهری که بیشترین فرصت اقتصادی را در خود جمع کرده، همزمان به یکی از پرهزینه ترین مکان ها برای زندگی تبدیل شده است. نتیجه این تناقض، نه توقف مهاجرت، بلکه تغییر شکل آن است. افراد دیگر الزاما نمی توانند در تهران زندگی کنند؛ بنابراین در شهرهای پیرامونی سکونت می کنند و برای کار، درآمد و استفاده از خدمات به تهران بازمی گردند. به بیان دیگر، تهران در حال شکل دادن به الگویی است که در آن محل تولید درآمد و محل سکونت خانوار از یکدیگر فاصله می گیرند. این فاصله در شرایط عادی نیز هزینه زاست؛ اما امروز و صد البته در دوران پساجنگ، با توجه به فشار تورمی، ناترازی انرژی، کاهش قدرت خرید، آسیب پذیری زیرساخت ها و محدودیت منابع عمومی، می تواند به یک بحران چندلایه تبدیل شود .مسئله تهران دیگر فقط این نیست که «چقدر جمعیت در شهر زندگی می کند.» مسئله این است که: چه تعداد انسان برای زنده ماندن اقتصادی مجبورند هر روز وارد تهران شوند و برای خوابیدن از آن خارج شوند؟
تهران؛ شهری با دو جمعیت
تهران را باید با دو مفهوم جمعیتی متفاوت تحلیل کرد: جمعیت ساکن و جمعیت استفاده کننده. جمعیت ساکن در محدوده رسمی شهر زندگی می کند، اما جمعیت استفاده کننده، بسیار بزرگ تر و سیال تر است؛ کسانی که برای اشتغال، تحصیل، درمان، خرید، خدمات اداری و فعالیت های اقتصادی وارد شهر می شوند. این پدیده البته جدید نیست. مطالعات قدیمی درباره تهران نیز نشان می دادند که تمرکز فعالیت های اقتصادی و جمعیتی، همراه با ضعف حمل ونقل عمومی، بار سنگینی بر گروه های کم درآمد تحمیل می کند و رفت وآمد طولانی، خود به مانعی برای دسترسی به فرصت های شغلی تبدیل می شود. آنچه امروز تغییر کرده، مقیاس و شدت مسئله است. وقتی قیمت مسکن و اجاره در تهران از توان بخش بزرگی از خانوارها فاصله می گیرد، شهر به تدریج دو گروه را از یکدیگر جدا می کند: گروهی که توان پرداخت هزینه سکونت در تهران را دارند و گروهی که برای حفظ حداقل معیشت، ناچارند از تهران فاصله بگیرند. اما گروه دوم همچنان به بازار کار تهران وابسته است. این همان نقطه ای است که بحران مسکن به بحران حمل و نقل تبدیل می شود.
مسکن؛ موتور پنهان مهاجرت به حاشیه
اگر بخواهیم یک عامل را به عنوان موتور اصلی گسترش سکونتگاه های پیرامونی تهران معرفی کنیم، آن عامل شکاف میان درآمد خانوار و هزینه مسکن است. خرید مسکن برای بسیاری از خانوارها از یک هدف اقتصادی به یک افق دوردست تبدیل شده است. در چنین شرایطی، اجاره نشینی نیز الزاماً به معنای ثبات نیست. خانوار اجاره نشین برای حفظ سطحی مشابه از کیفیت مسکن، ممکن است هر سال مجبور شود سهم بیشتری از درآمد خود را به مسکن اختصاص دهد یا از متراژ، کیفیت و موقعیت مکانی خانه خود بکاهد. در نهایت، یک انتخاب اجباری شکل می گیرد: یا کوچک تر زندگی کن، یا ارزان تر زندگی کن، یا دورتر زندگی کن. و برای بسیاری از خانوارها، گزینه سوم عملی تر است. نتیجه، حرکت تدریجی به سمت مناطق جنوبی تر، حاشیه ای تر و شهرهای اقماری است. در واقع، بازار مسکن تهران در حال انجام کاری است که سیاست گذاری شهری نتوانسته انجام دهد: توزیع جمعیت به پیرامون کلان شهر. اما این توزیع، بدون انتقال متناسب اشتغال و خدمات، توسعه متوازن نیست؛ بلکه انتقال هزینه های زندگی از مرکز به حاشیه است.
شهرهای اقماری؛ مسکن ارزان، زندگی گران
ممکن است خانه در شهر پیرامونی ارزان تر باشد؛ اما «زندگی» الزاماً ارزان تر نیست. اگر یک خانوار برای پرداخت اجاره کمتر مجبور باشد روزانه دو تا چهار ساعت در مسیر رفت و برگشت باشد، بخشی از صرفه جویی مسکن را با زمان، کرایه، استهلاک، خستگی و کاهش کیفیت زندگی پرداخت خواهد کرد. این مسئله از منظر اقتصاد شهری بسیار مهم است. هزینه واقعی مسکن را نباید فقط با مبلغ اجاره سنجید.
هزینه واقعی سکونت = اجاره + هزینه رفت وآمد + زمان سفر + هزینه دسترسی به خدمات + هزینه اجتماعی فاصله از محل کار و آموزش.
اگر این فرمول را مبنا قرار دهیم، بخشی از آنچه امروز به عنوان «مسکن ارزان پیرامون تهران» شناخته می شود، در واقع مسکن ارزان با هزینه دسترسی بالا است. این تفاوت در سیاست گذاری بسیار مهم است.
مهاجر حاشیه نشین، نیروی کار سیار
مهاجرانی که به شهرهای پیرامونی می روند، الزاماً از اقتصاد تهران جدا نمی شوند. آنها اغلب در همان بازار کار تهران باقی می مانند؛ با این تفاوت که هر روز باید خود را از یک شهر به شهر دیگر منتقل کنند. بخشی از این اشتغال نیز در مشاغلی قرار دارد که ثبات و امنیت اقتصادی چندانی ندارند: مسافرکشی، پیک و حمل ونقل خرد، کارگری روزمزد، دستفروشی، واسطه گری خرد و مشاغل خدماتی کم درآمد. در چنین شرایطی، تهران برای بخشی از مهاجران دیگر «شهر پیشرفت» نیست؛ بلکه بازار روزانه بقا است. صبح وارد می شوند، کار می کنند و شب به حاشیه بازمی گردند. این الگو در بلندمدت آثار اجتماعی مهمی دارد. فردی که بخش قابل توجهی از روز را در رفت وآمد و کار ناپایدار می گذراند، زمان کمتری برای آموزش، خانواده، مشارکت اجتماعی و ارتقای مهارت دارد. به این ترتیب، چرخه ای شکل می گیرد که می توان آن را «چرخه بازتولید فقر شهری» نامید.
وقتی شغل به جای توسعه، مهاجرت تولید می کند
مسئله اساسی تر این است که چرا تهران همچنان باید چنین سهم بزرگی از فرصت های شغلی و خدمات تخصصی کشور را در خود متمرکز کند؟ پاسخ، فقط در اندازه جمعیت تهران نیست؛ بلکه در تمرکز تصمیم گیری، سرمایه، خدمات تخصصی، دانشگاه ها، شرکت های بزرگ، سازمان های دولتی و بازارها است. این تمرکز برای اقتصاد تهران مزیت ایجاد می کند، اما برای کل منطقه تهران هزینه نیز دارد. تجمع فرصت ها در یک نقطه، تقاضای مسکن را بالا می برد.
افزایش تقاضای مسکن، قیمت زمین و اجاره را افزایش می دهد.
افزایش هزینه مسکن، خانوارهای کم درآمد را به بیرون می راند.
خروج خانوارها، فاصله محل سکونت و اشتغال را افزایش می دهد.
افزایش فاصله، سفرهای روزانه را بیشتر می کند.
افزایش سفر، ترافیک و آلودگی را افزایش می دهد.
ترافیک، زمان و هزینه نیروی کار را بالا می برد.
و در نهایت، بخشی از مزیت اقتصادی تمرکز تهران با هزینه های ناشی از همین تمرکز خنثی می شود.
این همان نقطه ای است که مزیت تجمع اقتصادی به «عدم مزیت تجمع» تبدیل می شود. مطالعات درباره تهران نیز نسبت به همین پدیده هشدار داده و نشان می دهند که رشد نامتوازن شهر، ضعف حمل ونقل عمومی و تمرکز فعالیت ها می تواند به افزایش هزینه های جابه جایی و تشدید جدایی فضایی گروه های درآمدی منجر شود.
پساجنگ؛ چرا تهران آسیب پذیرتر خواهد شد؟
در دوره پساجنگ، تهران با مجموعه ای از فشارهای همزمان روبه رو خواهد بود. نخست، فشار اقتصادی و تورمی که توان خانوار را برای تأمین مسکن کاهش می دهد. دوم، ناترازی انرژی که می تواند هزینه تولید، خدمات و حمل ونقل را افزایش دهد. سوم، کاهش قدرت سرمایه گذاری عمومی که اجرای پروژه های بزرگ زیرساختی را دشوارتر می کند. چهارم، ریسک های امنیتی و زیرساختی که در یک کلان شهر فوق متمرکز آثار شدیدتری دارند. پنجم، افزایش هزینه ساخت مسکن که می تواند شکاف عرضه و تقاضا را عمیق تر کند. بنابراین، اگر سیاست مشخصی برای کاهش تمرکز و توسعه متوازن پیرامون تهران وجود نداشته باشد، احتمالاً بخشی از فشارهای جدید به سمت شهرهای اقماری منتقل خواهد شد. اما این بار، شهرهای پیرامونی نیز ظرفیت گذشته را ندارند.
تناقض خطرناک شهرهای اقماری
شهرهای اطراف تهران با یک تناقض بنیادی روبه رو هستند: جمعیت آنها با سرعتی بیشتر از ظرفیت خدماتی شان رشد می کند. ساخت مسکن در بسیاری از این مناطق سریع تر از ایجاد مدرسه، درمانگاه، شبکه فاضلاب، فضای سبز، مراکز فرهنگی، ایستگاه های حمل ونقل و ظرفیت های اشتغال پیش می رود. در نتیجه، شهر شکل می گیرد اما زندگی شهری کامل شکل نمی گیرد. ممکن است هزاران واحد مسکونی ساخته شود، اما مدرسه کافی وجود نداشته باشد. ممکن است جمعیت افزایش یابد، اما مرکز درمانی متناسب با جمعیت ایجاد نشود. ممکن است شهرک ساخته شود، اما شبکه حمل ونقل عمومی قابل اتکایی برای اتصال آن به تهران وجود نداشته باشد. این وضعیت در بلندمدت می تواند به شکل گیری سکونتگاه هایی منجر شود که از نظر کالبدی شهرند، اما از نظر اقتصادی و خدماتی به تهران وابستگی شدیدی دارند.
شهر خوابگاهی؛ محصول شکست برنامه ریزی منطقه ای
«شهر خوابگاهی» دقیقاً از همین نقطه متولد می شود. شهری که بخش عمده جمعیت آن در آن سکونت دارد اما در آن کار نمی کند. صبح، جمعیت به سمت تهران حرکت می کند. عصر، همان جمعیت در مسیر بازگشت قرار می گیرد. در نتیجه، شبکه حمل ونقل باید هر روز جمعیتی بزرگ را در یک جهت و سپس در جهت معکوس جابه جا کند. این الگو از نظر اقتصادی بسیار ناکارآمد است. چرا باید منابع عظیم سوخت، ناوگان، زیرساخت و زمان صرف شود تا نیروی کاری را هر روز ده ها کیلومتر جابه جا کند، در حالی که بخشی از همین اشتغال می تواند در شهر محل سکونت ایجاد شود؟ مسئله اصلی، کمبود وسیله نقلیه نیست؛ مسئله، طراحی غلط رابطه میان محل سکونت و محل اشتغال است.
تهران بدون حومه، و حومه بدون تهران معنا ندارد
از این منظر، اشتباه بزرگ سیاست گذاری آن است که تهران و شهرهای پیرامونی را دو قلمرو جداگانه فرض کند. تهران، شهری منفرد نیست. یک منطقه کلانشهری است که تهران، کرج، شهریار، قدس، ملارد، پردیس، پرند، پاکدشت، ورامین، رباط کریم و دیگر کانون های پیرامونی در آن، شبکه ای از روابط اقتصادی و جمعیتی ایجاد کرده اند. بنابراین مسئله باید در مقیاس منطقه کلانشهری تهران حل شود، نه در مرزهای اداری شهرداری تهران. تا زمانی که شهرداری تهران مسئول تهران باشد، شهرداری های پیرامونی مسئول شهرهای خود و دولت مسئول بخشی دیگر از زیرساخت ها، هیچ کس مسئول واقعی «کل زنجیره سفر، مسکن، اشتغال و خدمات» نیست. این خلأ حکمرانی باید برطرف شود.
راهکار اول؛ تهران را از «شهر» به «منطقه کلانشهری» تبدیل کنیم
ضروری است یک نهاد یا ساختار قدرتمند برای حکمرانی یکپارچه منطقه کلانشهری تهران ایجاد شود. این نهاد باید درباره چهار حوزه به صورت مشترک تصمیم گیری کند: مسکن، اشتغال، حمل ونقل و خدمات عمومی. نمی توان در یک منطقه مسکن ساخت، در منطقه دیگر اشتغال ایجاد کرد و در نقطه سوم حمل ونقل را رها کرد. هر تصمیم توسعه ای باید تأثیر خود را بر کل منطقه نشان دهد.
راهکار دوم؛ هر واحد مسکونی باید با «بسته خدمات» ساخته شود
صدور مجوز ساخت هزاران واحد مسکونی بدون تضمین مدرسه، درمانگاه، حمل ونقل، آب، فاضلاب و فضای عمومی باید متوقف شود. برای هر توسعه جدید، باید یک ضریب کفایت خدمات تعریف شود. به عنوان مثال، پیش از احداث یک شهرک جدید باید مشخص باشد: چه تعداد مدرسه لازم است؟ چه میزان ظرفیت درمانی نیاز است؟ چند اتوبوس و واگن مترو باید به منطقه اختصاص یابد؟ آب و فاضلاب چگونه تأمین می شود؟ چه میزان اشتغال محلی پیش بینی شده است؟ این رویکرد باعث می شود «ساخت مسکن» از «ساخت شهر» جدا نشود.
راهکار سوم؛ مسکن را به محل کار نزدیک کنیم
سیاست مسکن آینده نباید صرفاً بر «ساخت واحد» متمرکز باشد. باید پرسید: این واحد برای چه کسی و در کجا ساخته می شود؟ اگر واحد مسکونی برای کارگر، پرستار، معلم، راننده یا کارمند ساخته می شود، منطقی است که تا حد امکان در نزدیکی مراکز اشتغال یا در امتداد کریدورهای حمل ونقل عمومی قرار گیرد. این همان مفهوم مسکن نزدیک به اشتغال است. در غیر این صورت، دولت ممکن است با یک دست خانه بسازد و با دست دیگر هزینه حمل ونقل آن خانوار را چند برابر کند.
راهکار چهارم؛ ایجاد قطب های اشتغال در حاشیه
اگر قرار است جمعیت به پیرامون تهران منتقل شود، بخشی از اشتغال نیز باید منتقل شود. اما منظور انتقال صنایع آلاینده و فعالیت های کم ارزش نیست. باید در شهرهای پیرامونی، قطب های خدمات، فناوری، لجستیک، صنایع پاک، خدمات درمانی، آموزشی و کسب وکارهای دانش بنیان ایجاد شود. هر شهر پیرامونی باید حداقل یک یا چند مزیت اقتصادی مشخص داشته باشد.
برای مثال:
یک شهر، قطب لجستیک؛
دیگری، قطب خدمات سلامت؛
دیگری، قطب صنایع پاک؛
دیگری، قطب فناوری و خدمات دیجیتال.
در این صورت، شهرهای پیرامونی از «محل خواب» به کانون های واقعی فعالیت اقتصادی تبدیل می شوند.
راهکار پنجم؛ حمل ونقل حومه ای باید اولویت اول باشد
تا زمانی که شهرهای پیرامونی به شبکه حمل ونقل سریع، ارزان و قابل اعتماد متصل نباشند، انتقال جمعیت به آنها یک سیاست پرریسک است. تهران نیازمند یک شبکه یکپارچه حمل ونقل منطقه کلانشهری است. این شبکه باید ترکیبی از: قطار حومه ای؛ مترو؛ اتوبوس تندرو؛ اتوبوس های برقی؛ پارک سوار؛ پایانه های یکپارچه و سیستم بلیت واحد باشد. هدف نیز نباید صرفاً افزایش تعداد ناوگان بلکه باید کاهش زمان و عدم قطعیت سفر باشد. برای یک کارگر کم درآمد، اتوبوسی که یک ساعت و نیم دیر می رسد، فقط یک مشکل حمل ونقلی نیست؛ بلکه ممکن است به معنای از دست دادن شغل باشد.
راهکار ششم؛ ریل حومه ای را از پروژه های فرعی به پروژه ملی تبدیل کنیم
برای تهران، توسعه خطوط ریلی حومه ای اهمیت راهبردی دارد. قطار حومه ای می تواند حجم بزرگی از سفرهای روزانه را با مصرف انرژی و فضای شهری کمتر نسبت به خودرو جابه جا کند. اما توسعه آن باید به صورت شبکه ای انجام شود، نه پروژه های منفرد. محورهای اصلی پیرامون تهران باید بر اساس حجم سفر، رشد جمعیت، مراکز اشتغال و ظرفیت توسعه آینده اولویت بندی شوند. در کنار آن، زمان بندی قطارها باید با ساعات کار واقعی شهر هماهنگ شود.
راهکار هفتم؛ اشتغال غیررسمی را به سکوی ورود به اقتصاد رسمی تبدیل کنیم
نگاه صرفاً انتظامی به مسافرکشی، دستفروشی یا کار روزمزد مشکل را حل نمی کند. بخشی از این فعالیت ها محصول فقدان فرصت شغلی رسمی است. بنابراین باید برای تبدیل اشتغال غیررسمی به اشتغال رسمی مسیر ایجاد شود: ثبت آسان کسب وکار، بیمه ارزان، آموزش مهارتی، تسهیلات خرد و دسترسی به بازار. به عنوان مثال، فردی که امروز با خودروی شخصی مسافرکشی می کند، می تواند با آموزش و حمایت مالی وارد حوزه خدمات لجستیکی، حمل بار شهری یا خدمات فنی شود. هدف باید ارتقای بهره وری نیروی کار باشد، نه صرفاً حذف شغل موجود.
راهکار هشتم؛ برای شهرهای پیرامونی «سهم خدمات متناسب با جمعیت شناور» تعیین شود
یکی از مشکلات جدی حکمرانی این است که بودجه خدمات عمومی غالباً بر اساس جمعیت رسمی توزیع می شود.اما شهرهای پیرامونی ممکن است جمعیت رسمی محدودی داشته باشند و در عین حال هر روز با جمعیت شناور بسیار بیشتری مواجه باشند.بنابراین تخصیص منابع باید بر اساس ترکیبی از:
جمعیت ساکن + جمعیت شناور + رشد جمعیت + محرومیت زیرساختی
محاسبه شود. در غیر این صورت، هرچه مهاجرت بیشتر شود، شکاف خدماتی نیز بزرگ تر خواهد شد.
راهکار نهم؛ مسکن استیجاری حرفه ای ایجاد کنیم
یکی از راه های کاهش جابه جایی اجباری خانوارها، توسعه بازار اجاره حرفه ای است. دولت می تواند با استفاده از زمین عمومی و مشارکت بخش خصوصی، مجتمع های استیجاری بلندمدت ایجاد کند. قراردادهای سه تا پنج ساله، افزایش اجاره مبتنی بر شاخص شفاف و مدیریت حرفه ای می تواند ثبات بیشتری برای خانوار ایجاد کند. هدف این نیست که همه مردم مالک خانه شوند. هدف این است که اجاره نشینی نیز بتواند یک شیوه پایدار زندگی باشد، نه زندگی موقت و دائماً در معرض جابه جایی.
راهکار دهم؛ تهران باید بخشی از فرصت های خود را واگذار کند
حل بحران تهران بدون کاهش تمرکز امکان پذیر نیست. دولت باید بخشی از ادارات؛ شرکت های دولتی؛ مراکز لجستیکی؛ مراکز آموزشی؛ مراکز درمانی تخصصی و فعالیت های اقتصادی را به شهرهای دیگر منتقل کند. اما انتقال اداری به تنهایی کافی نیست. باید زنجیره کامل فعالیت منتقل شود. اگر یک سازمان منتقل شود اما کارکنان همچنان مجبور باشند برای آموزش، درمان، خرید و خدمات تخصصی به تهران بیایند، تمرکز واقعی کاهش پیدا نمی کند.
راهکار یازدهم؛ یک «کارت کلانشهری» برای تهران و حومه
از نظر حمل ونقل، شهروند نباید بداند در کدام مرز اداری قرار گرفته است. یک کارت یا حساب حمل ونقل واحد باید امکان استفاده از مترو، اتوبوس شهری، اتوبوس حومه ای و قطار حومه ای را فراهم کند. این اقدام علاوه بر کاهش هزینه، یک پیام مهم حکمرانی دارد: تهران و حومه یک سیستم حمل ونقلی واحد هستند.
راهکار دوازدهم؛ داده های واقعی سفر را مبنای تصمیم قرار دهیم
تهران و شهرهای پیرامونی به یک سامانه داده منطقه کلانشهری نیاز دارند. باید به صورت روزانه مشخص باشد:چند نفر از هر شهر وارد تهران می شوند؟ مقصد آنها کجاست؟ برای چه کاری سفر می کنند؟ چند ساعت در مسیر هستند؟ چه وسیله ای استفاده می کنند؟ درآمد تقریبی آنها چقدر است؟ و کدام مناطق بیشترین فشار مسکن را دارند؟ بدون چنین داده ای، سیاست گذاری بیشتر شبیه حدس زدن است.
راهکار سیزدهم؛ مالیات و عوارض را برای اصلاح الگوی فضایی به کار بگیریم
سیاست مالیاتی نیز می تواند در اصلاح ساختار کلانشهر نقش داشته باشد. مالیات بر خانه های خالی، زمین های بایر شهری و سوداگری زمین می تواند بخشی از انگیزه احتکار زمین را کاهش دهد. در مقابل، باید برای توسعه در مناطقی که اشتغال، حمل ونقل و خدمات کافی دارند، مشوق ایجاد کرد. این یعنی سیاست مالیاتی باید از یک ابزار درآمدی صرف به ابزار سیاست گذاری فضایی تبدیل شود.
راهکار چهاردهم؛ تهران پساجنگ به «طرح تاب آوری شهری» نیاز دارد
در دوران پساجنگ، هر برنامه توسعه تهران باید از منظر تاب آوری نیز ارزیابی شود. تمرکز بیش از حد جمعیت، انرژی، مراکز درمانی، ارتباطات، انبارها و مراکز تصمیم گیری در یک محدوده، ریسک سیستماتیک ایجاد می کند. تهران باید به سمت تمرکززدایی عملکردی حرکت کند. یعنی اگر یک مرکز درمانی، مرکز داده، مرکز لجستیک یا تأسیسات حیاتی از مدار خارج شد، جایگزین آن در منطقه وجود داشته باشد. این مسئله نه فقط برای شرایط جنگ، بلکه برای زلزله، سیل، قطعی انرژی و بحران های اقتصادی نیز اهمیت دارد.
مهم ترین تغییر؛ از «تهران محوری» به «منطقه محوری»
مسئله تهران را نمی توان با یک پروژه مترو، چند هزار واحد مسکن یا چند بزرگراه جدید حل کرد. مشکل، ساختار توسعه است. اگر اشتغال در تهران متمرکز بماند، مسکن در حاشیه ساخته شود و حمل ونقل بین این دو نقطه توسعه پیدا نکند، نتیجه چیزی جز گسترش ترافیک و فشار اجتماعی نخواهد بود. اگر مسکن ارزان در حاشیه ساخته شود ولی مدرسه و درمانگاه ساخته نشود، مشکل حل نشده است. اگر جمعیت از تهران خارج شود ولی شغل همراه آن خارج نشود، مهاجرت معکوس رخ نداده؛ فقط جابجایی محل خواب نیروی کار اتفاق افتاده است. و اگر برای کاهش ترافیک بزرگراه بسازیم اما الگوی کار و سکونت را اصلاح نکنیم، چند سال بعد دوباره با همان مسئله مواجه خواهیم شد.
تهران در آستانه یک انتخاب بزرگ
تهران اکنون در نقطه ای قرار گرفته که ادامه روند موجود می تواند هزینه های آن را به شکل تصاعدی افزایش دهد.یک طرف، تهرانِ فوق متمرکز قرار دارد؛ شهری با فرصت اقتصادی بالا اما مسکن گران، ترافیک سنگین، آلودگی، فشار زیرساختی و هزینه بالای زندگی. طرف دیگر، مجموعه ای از شهرهای پیرامونی قرار دارند که مسکن ارزان تری ارائه می کنند اما از کمبود اشتغال، خدمات و حمل ونقل رنج می برند. اگر این دو قطب به همین شکل ادامه پیدا کنند، تهران بزرگ تر نمی شود؛ تهران گران تر می شود و حاشیه آن نیز فقیرتر. اما یک مسیر سوم وجود دارد: منطقه ای چندمرکزی که در آن اشتغال، مسکن، خدمات و حمل ونقل در چندین کانون توزیع شده باشند. در این الگو، تهران همچنان مرکز سیاسی و اقتصادی کشور باقی می ماند، اما دیگر تنها مرکز فرصت ها نیست.
جمع بندی؛ مسئله تهران، تهران نیست
بحران تهران در ظاهر بحران مسکن، اشتغال، ترافیک، آلودگی، انرژی یا خدمات عمومی است؛ اما در لایه عمیق تر، بحران رابطه میان انسان و مکان است. انسان برای کار به تهران می آید. برای سکونت از تهران رانده می شود. برای دریافت خدمات دوباره به تهران بازمی گردد. و برای بازگشت به خانه، هزینه و زمان بیشتری می پردازد. این چرخه، نه برای شهر تهران پایدار است و نه برای شهرهای پیرامونی. در دوران پساجنگ، ادامه این روند می تواند خطرناک تر شود؛ زیرا منابع عمومی محدودتر، هزینه ساخت و نگهداری زیرساخت بالاتر و قدرت اقتصادی خانوارها ضعیف تر خواهد بود. بنابراین، سیاست گذار نباید مسئله را با این سؤال آغاز کند که: «چگونه تهران را اداره کنیم؟» سؤال درست این است: «چگونه منطقه تهران را از یک ساختار تک مرکزی و فرساینده به یک نظام شهری چندمرکزی، متصل و تاب آور تبدیل کنیم؟». پاسخ نیز روشن است: مسکن باید به اشتغال نزدیک شود؛ اشتغال باید از تهران فاصله بگیرد؛ شهرهای پیرامونی باید صاحب اقتصاد و خدمات مستقل شوند؛ حمل ونقل باید یکپارچه و سریع شود و نظام حکمرانی باید از مرزهای اداری فراتر رود. تهران نباید شهری باشد که مردم برای کار به آن مهاجرت کنند و به دلیل ناتوانی در پرداخت هزینه زندگی، شب ها از آن فرار کنند. تهران زمانی «شهر فرصت» خواهد بود که فرصت زندگی نیز در کنار فرصت کار وجود داشته باشد. در غیر این صورت، پایتخت به تدریج به شهری تبدیل خواهد شد که ثروت و فرصت را در مرکز انباشته می کند، هزینه و فقر را به پیرامون می راند و هر صبح همان فقرِ رانده شده را با قطار، اتوبوس، تاکسی و خودرو به مرکز بازمی گرداند. این شاید مهم ترین پارادوکس تهران امروز باشد: شهری که ساکنانش را به حاشیه می راند، اما برای ادامه حیات اقتصادی خود هر روز به بازگشت همان ساکنان نیاز دارد. و حل این پارادوکس، نه با ساخت یک بزرگراه دیگر و نه با احداث چند هزار واحد مسکونی، بلکه با بازطراحی رابطه میان مسکن، اشتغال، حمل ونقل و حکمرانی در مقیاس کلانشهر تهران امکان پذیر است.
* محمدمهدی میرزایی پژوهشگر حقوق عامه