از جاده تهران قزوین تا کنفرانس پاریس؛ روایت سفر فروغی و بحران حمل و نقل و راه در ایران ۱۲۹۷
در خاطرات سفر فروغی به کنفرانس صلح پاریس، خرابی خودرو هیئت رسمی در جاده تهران قزوین و نیاز به کمک انگلیسی ها، ضعف زیرساخت حمل و نقل و وابستگی ایران آن روزگار را آشکار می کند.
در حال خواندن خاطرات محمدعلی فروغی ام؛ یادداشت های سفرش برای شرکت در کنفرانس صلح پاریس. روایت از اواخر ۱۹۱۸ آغاز می شود، یعنی ۱۰۸ سال پیش. نه روزگار باستان است و نه تاریخی چنان دور که نتوانیم نسبتی با آن برقرار کنیم. روزگاری است که پدربزرگ های ما، یا پدران آن ها، در همین کشور زندگی می کردند. آنچه در صفحات نخست توجهم را جلب کرده، پیش از مذاکرات و مناسبات دیپلماتیک، خودِ سفر است: اینکه نمایندگان رسمی ایران چگونه می خواهند از پایتخت کشورشان به ساحل خزر برسند.
مسیر، تهران، قزوین، منجیل و رشت است تا بعد از رسیدن به انزلی، سفر را با کشتی ادامه دهند. اتومبیل شاه را در اختیار دارند، اما ماشین پشت سر هم خراب می شود و ادامه راه به توقف و تعمیر گره می خورد. در همان روز نخست، هنوز به قزوین نرسیده اند که اتومبیل از حرکت می ایستد. ماشین دیگر جلو رفته و فروغی حال خود و همراهانش را در چند کلمه ثبت می کند: «ما تنها و بیچاره ماندیم.» این ها مسافران عادی نیستند؛ هیئت رسمی کشوری اند که می خواهد در یکی از مهم ترین گردهمایی های بین المللی آن روزگار از حقوق خود دفاع کند. راننده همین اتومبیل را هم از سفارت انگلیس گرفته اند.
در ادامه این روایت، برای تعمیر و راه انداختن ماشین نیز کمک انگلیسی ها لازم می شود. تلخی صحنه در همین جاست: نمایندگان ایران برای دفاع از استقلال و حقوق کشوری عازم اروپا هستند که بی طرفی اش در جنگ نقض شده و بخش هایی از خاکش زیر اشغال نیروهای خارجی، از جمله انگلیسی ها، قرار گرفته است؛ اما برای پیش بردن سفرشان در داخل خاک ایران، به امکانات همان قدرت خارجی احتیاج دارند. پس از خروج نیروهای روس نیز بریتانیا در پی گسترش سلطه خود بر ایران بود.
به نظرم، این صحنه کوچک مدخل خوبی برای فهم مفهوم «ظرفیت دولت» است. البته خراب شدن یک اتومبیل، به تنهایی، چیزی درباره توانایی یک دولت ثابت نمی کند. مسئله، مجموعه روابطی است که هنگام خرابی آشکار می شود: چه کسی امکانات دارد؟ چه کسی می تواند نیروی فنی و وسیله جایگزین فراهم کند؟ چه کسی در طول مسیر شبکه ای دارد که بتوان به آن رجوع کرد؟ و دولت ایران، حتی برای جابه جایی هیئت بلندپایه خود، تا چه اندازه می تواند به سازمان و امکاناتی متکی باشد که تحت اختیار خودش است؟
در سوی دیگر این تصویر، شبکه حضور بریتانیاست. همان صفحات اول خاطرات نشان می دهد انگلیسی ها در شهرهای متعدد ایران کنسولگری و نمایندگی داشتند. این ها صرفاً دفاتر انجام امور کنسولی نبودند؛ گردآوری اطلاعات، شناخت نیروهای محلی، ارتباط با صاحبان نفوذ و پیگیری منافع سیاسی و راهبردی نیز بخشی از کارکردشان بود. گزارش درباره راه ها، منابع، مناسبات قدرت و امکانات مناطق، دانشی فراهم می کرد که می توانست به نفوذ سیاسی و اقدام نظامی تبدیل شود. قدرت بریتانیا فقط در لندن یا بر عرشه کشتی های جنگی اش نبود؛ بخشی از آن در همین شبکه های محلی داخل ایران عمل می کرد.
ظرفیت دولت یعنی توان تبدیل تصمیم به عمل. یعنی فاصله میان صدور فرمان در پایتخت و اجرای آن در سراسر کشور چقدر است. داشتن شاه، وزیر، عنوان و تشریفات، لزوماً به معنای برخورداری از این توان نیست. دولت به منابع مالی، سازمان اداری، اطلاعات، نیروی آموزش دیده، ارتباطات و امکان جابه جایی احتیاج دارد. آنچه در بحث «قدرت زیرساختی» دولت اهمیت پیدا می کند، همین توان حضور مؤثر و اجرای تصمیم ها در قلمرو است، نه صرفاً اختیار فرمان دادن.
قرار نیست دولت خودش مکانیک باشد یا همه وسایل مورد نیازش را تولید کند. مسئله این است که بتواند امکانات جامعه را سازمان دهد، خدمات لازم را فراهم کند و برای انجام وظایف اساسی اش، ناگزیر از اتکا به اراده یک قدرت مسلط خارجی نباشد. داشتن اتومبیل شاه با داشتن نظام حمل ونقل تفاوت دارد؛ همان طور که خریدن ابزار با ساختن ظرفیت یکی نیست. در این روایت، اتومبیل وجود دارد، اما شبکه ای که باید حرکت مطمئن آن را ممکن کند، محل آشکارشدن ضعف و وابستگی است.
از این منظر، خاطرات فروغی را می توان فراتر از سرگذشت یک رجل سیاسی خواند. این صفحات پرسشی درباره نسبت استقلال و توان اداره کشور پیش می کشند: وقتی برای انجام کارهای ابتدایی نیز به امکانات دیگری وابسته ایم، چه اندازه از حق تصمیم گیری مان را می توانیم در عمل حفظ کنیم؟ این پرسش، توجیه مداخله خارجی نیست. حق حاکمیت کشور ضعیف کمتر از کشور قوی نیست؛ اما برخورداری از حق، به خودی خود توان حفاظت از آن را ایجاد نمی کند.
برای من، تصویر آن هیئت کنار اتومبیل از کار افتاده، تصویری ماندگار است. قرار است در پاریس از حقوق ایران دفاع کنند، اما محدودیت های قدرتشان پیش از رسیدن به میز مذاکره، در جاده تهران به قزوین خود را نشان داده است. استقلال فقط حقی نیست که اعلام شود؛ توانی هم هست که باید ساخته و نگهداری شود.
اگر به صد سال اخیر نگاه کنیم، شاید بتوان بخش بزرگی از تاریخ سیاسی ایران را تلاش پی درپی حکومت ها برای ساختن همین «ظرفیت دولت» و در نتیجه استقلال عملی دانست. رضاشاه بیش از هر چیز پروژه کنترل سرزمینی را پیش برد: ارتش متمرکز، بوروکراسی، راه، ثبت، مالیات و کشاندن اقتدار دولت مرکزی به مناطقی که پیش تر حضور دولت در آنها ضعیف یا واسطه ای بود.
در دوره محمدرضا شاه، و به شکلی متفاوت و آشکارتر در نهضت مصدق، مسئله استقلال اقتصادی و حاکمیت بر منابع، به ویژه نفت، به مرکز سیاست آمد.
جمهوری اسلامی پروژه دیگری را دنبال کرد: مردمی کردن سیاست و بسیج اجتماعی، و همزمان ساختن ظرفیتی نظامی و بازدارنده متفاوت از الگوی ارتش کلاسیک رضاشاهی. جنگ اخیر با آمریکا شاید روشن ترین آزمون همین تحول باشد. ایران امروز، فارغ از داوری درباره سیاست هایش و هزینه های سنگین جنگ، دیگر آن دولتی نیست که هیئت رسمی اش برای عبور از قزوین محتاج تعمیر ماشین به دست انگلیسی ها باشد. در جنگ امروز ، در برابر قدرتی با برتری عظیم هوایی، دریایی، اطلاعاتی و اقتصادی، توانست ماه ها به جنگ ادامه دهد، به پایگاه های آمریکایی پاسخ موشکی و پهپادی بدهد و با استفاده از جغرافیا، موشک، پهپاد، شبکه های منطقه ای و تنگه هرمز برای آمریکا و متحدانش هزینه ایجاد کند.
مفهوم استقلال را باید نه فقط در شعار و حاکمیت حقوقی، بلکه در «توان مقاومت در برابر اراده قدرت بزرگ تر» جست وجو کرد. در فاصله صد سال، قلمرو و مسئله اصلی ایران تغییر چندانی نکرده است: ساختن دولتی که بتواند قلمرو را کنترل کند، منابعش را در اختیار بگیرد، جامعه را سازمان دهد و در لحظه فشار خارجی، تصمیمش فقط بر کاغذ مستقل نباشد. تفاوت اینجاست که ابزارهای این ظرفیت از امروز به ترکیبی از ظرفیت اجتماعی، فناوری نظامی، بازدارندگی و قدرت تحمیل هزینه رسیده است.