◄ قوی سیاه؛ نقطه کور مراکز آموزش خلبانی
علیرضا عشاقی: در صنعت آموزش خلبانی، شکنندگی ساختاری بسیار بیشتر از آن چیزی است که در ظاهر دیده می شود. برای مثال، بسیاری از مراکز به تعداد محدودی هواپیمای آموزشی گاهی سه، چهار یا پنج فروند وابسته اند. از دست رفتن تنها یک هواپیما، حتی برای مدت کوتاه، می تواند کل برنامه پروازی را به هم بریزد.
علیرضا عشاقی: مدت ها پیش، وقتی یکی از دوستانم را دیدم که مشغول مطالعه کتاب «قوی سیاه» بود، یک سوال ساده اما مهم در ذهنم جرقه زد؛ اینکه «قوی سیاه» به چه معناست؟ چرا این همه درباره اش حرف می زنند و چطور ممکن است یک مفهوم فلسفی و آماری تا این حد در زندگی روزمره و حتی در حوزه هایی مثل اقتصاد و مدیریت اثرگذار باشد؟
همان کنجکاوی اولیه مرا به خواندن کتاب کشاند و از همان اولین صفحات متوجه شدم که با یک نظریه معمولی یا یک نگاه ساده مدیریتی روبه رو نیستم؛ بلکه با نوعی شیوه نگرش مواجه شده ام که اگر در ذهن یک مدیر جا بگیرد، زاویه دیدگاهش به آینده تغییر می کند. وقتی کتاب را تمام کردم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که تمام دانشی که سال ها در صنعت هوانوردی تجربه کرده ام، ناگهان معنای جدیدی پیدا کرده است. احساس کردم «قوی سیاه» فقط یک نظریه نیست؛ یک «تذکر مدیریتی» است، نوعی هشدار درباره چیزهایی که نمی بینیم اما دیر یا زود بر ما اثر می گذارند. این شد که تصمیم گرفتم آنچه از «قوی سیاه» آموخته ام را با تجربه و شناختم از ساختارهای صنعت هوانوردی، به ویژه در بحث آموزش تلفیق کنم. یادداشت پیش رو روایتی است، از اینکه چگونه یک مدیر می تواند و باید با ذهنیت «قوی سیاه» تصمیم بگیرد.
وقتی به یک مرکز آموزش هوانوردی می نگریم، در ظاهر همه چیز قابل اندازه گیری و برنامه ریزی است. تعداد دانشجویان، ساعات پروازی قابل ارائه، تعداد هواپیماها، نسبت دانشجو به استاد، ظرفیت ناوگان، هزینه های عملیاتی، نیازهای تعمیر و نگهداری، منابع مالی، هزینه زیرساخت و حتی روند استخدام اساتید، همگی تابع داده هایی هستند که به طور معمول مدیران مراکز بر اساس آن ها برنامه ریزی می کنند.
اما واقعیت این است که بخش بزرگی از ریسک در چنین مجموعه هایی نه از داده های قابل مشاهده، بلکه از عوامل پنهانی ناشی می شود که در ظاهر کوچک، اما در عمل به شدت اثرگذارند. یک مرکز آموزش هوانوردی به طور ذاتی نوعی «سیستم پیچیده» است؛ سیستمی که رفتار تک تک اجزایش بر کل ساختار اثر می گذارد و کافی است یک جزء کوچک دچار تغییر یا فروپاشی شود تا کل ساختار تحت تأثیر قرار گیرد. این همان نقطه ای است که «قوی سیاه» وارد می شود.
در صنعت آموزش خلبانی، شکنندگی ساختاری بسیار بیشتر از آن چیزی است که در ظاهر دیده می شود. برای مثال، بسیاری از مراکز به تعداد محدودی هواپیمای آموزشی گاهی سه، چهار یا پنج فروند وابسته اند. از دست رفتن تنها یک هواپیما، حتی برای مدت کوتاه، می تواند کل برنامه پروازی را به هم بریزد. این یک مثال کلاسیک از شکنندگی تک نقطه ای است. ممکن است در نگاه اول گفته شود که احتمال وقوع سانحه یا نقص فنی جدی برای یک هواپیمای آموزشی پایین است، اما «قوی سیاه» دقیقاً در همین نقطه رخ می دهد؛ جایی که وابستگی سازمان به یک دارایی، بیش از آنی است که مدیران تصور می کنند. البته مسئله این نیست که بروز سانحه چقدر محتمل است، بلکه این است که اگر آن سانحه رخ دهد، چه میزان از ساختار کل مجموعه را مختل خواهد کرد.
همین منطق در مورد اساتید نیز صدق می کند. در بیشتر مراکز آموزشی، تعداد اساتید باتجربه که توانایی مدیریت پروازهای پیچیده، چک پروازها یا ارزیابی های حساس را دارند، محدود است. خروج ناگهانی یک استاد کلیدی، بیماری، مهاجرت یا حتی اختلافات درون سازمانی می تواند چرخه آموزش را ماه ها دچار اختلال کند. این وضعیت یکی از آشکارترین شکل های شکنندگی پنهان است. در ظاهر همه چیز پایدار است، اما در واقع، کل مدل آموزشی به دو یا سه «نقطه اتکای انسانی» وابسته است و «قوی سیاه» دقیقاً از دل همین وابستگی ها بیرون می آید.
از طرف دیگر، تقاضای ورود به دوره های خلبانی، پارامتری پیچیده و به شدت متاثر از شرایط اقتصادی، سیاسی، رسانه ای و اجتماعی است. تغییرات ناگهانی نرخ ارز، نوسانات درآمدی خانواده ها، افزایش یا کاهش فرصت های شغلی در خطوط هوایی، یا حتی یک خبر ساده درباره وضعیت اشتغال خلبانان، می تواند موجی از تقاضا یا بالعکس، موجی از انصراف را ایجاد کند. این تغییرات نه قابل پیش بینی و نه تابع الگوهای گذشته هستند. گاهی در طول چند هفته حجم تقاضا برای ثبت نام در دوره ها ده ها برابر می شود و گاهی در زمان مشابه، به نزدیک صفر می رسد. مرکز آموزشی که مدل مالیش را بر روندهای گذشته بنا کرده باشد، با چنین تغییراتی به سرعت دچار بحران می شود، در حالی که ساختار آموزش خلبانی نیازمند سرمایه گذاری بلندمدت، صرف هزینه های ثابت قابل توجه و برنامه ریزی دقیق برای حفظ زیرساخت و نیروی انسانی است.
در این میان«قوی سیاه» در آموزش خلبانی تنها در حوزه مالی یا زیرساختی رخ نمی دهد؛ بخش مهمی از آن به حوزه ایمنی و مدیریت ریسک دانشجویی برمی گردد. دانشجوی خلبانی ذاتاً ناپایدارترین عنصر سیستم است. ممکن است در طول چند پرواز عملکرد کاملاً استانداردی داشته باشد، اما در یک پرواز تحت فشار عصبی، خستگی، اشتباه در تصمیم گیری یا سوءبرداشت از دستورات استاد، رفتاری کاملاً غیرمنتظره نشان دهد. این نوسان انسانی یکی از مهم ترین نقاط ضعف سیستم های آموزشی است و اگرچه اساتید باتجربه اغلب با آن آشنا هستند، اما ساختار مدیریتی مراکز آموزشی کمتر توجهی به آن دارد. هر حادثه دانشجویی حتی بسیار کوچک می تواند به قوی سیاهی تبدیل شود که هم اعتبار مرکز، هم ساختار اقتصادی آن و هم مسیر حرفه ای دانشجویان را تحت تأثیر قرار دهد.
از طرفی نکته مهم تر این است که در مراکز آموزشی، «توهم پیش بینی پذیری» یکی از خطرناک ترین عوامل است. بسیاری از مدیران تصور می کنند که چون سال گذشته بدون حادثه گذشت، امسال نیز همین گونه خواهد بود؛ یا چون پنج سال گذشته وضعیت تقاضا پایدار بوده، این روند ادامه خواهد یافت. این سبک نگاه، به تعبیر نویسنده کتاب، یکی از بزرگ ترین خطاهای مدیریتی است. «قوی سیاه» زمانی ضربه می زند که سیستم بر پایه فرض های ساده بنا شده باشد. سیستم هایی که در آن ها دلیل های موفقیت و ناکامی، بیش از حد به گذشته وابسته است، در برابر آینده به شدت شکننده اند.
برای کاهش اثر «قوی سیاه»، مراکز آموزش هوانوردی نیازمند تغییر پارادایم مدیریتی هستند. نخستین گام، پذیرش پیچیدگی و پذیرش ناپایداری است. یک مرکز آموزشی باید خود را سازمانی بداند که در معرض شوک های ناگهانی عملیاتی، مالی، انسانی و رسانه ای قرار دارد. به جای طراحی ساختارهایی که فقط در شرایط ایده آل کار می کنند، باید ساختاری بر پایه انعطاف پذیری ایجاد کرد؛ ساختاری که در آن تنوع منابع، تنوع اساتید، تنوع تجهیزات و تنوع مدل های درآمدی وجود داشته باشد.
همچنین یک مرکز آموزشی باید از وابستگی های تک نقطه ای فاصله بگیرد، روش های ارزیابی مداوم ریسک ایجاد کند و از همه مهم تر، فرهنگ بیان صریح واقعیت را در سازمان تقویت کند؛ فرهنگی که در آن نفرات بدون ترس بتوانند نارسایی ها را گزارش دهند و دانشجویان نیز بتوانند اشتباهاتشان را بیان کنند. در چنین ساختاری، احتمال تبدیل شدن یک خطای کوچک به یک «قوی سیاه» بزرگ کاهش می یابد.
در نهایت، «قوی سیاه» در حوزه آموزش خلبانی به ما یادآوری می کند که ثبات ظاهری، توهمی بیش نیست. مرکز آموزش هوانوردی تنها زمانی پایدار می ماند که بتواند نه برای پیش بینی آینده، بلکه برای مقاومت در برابر آینده مجهز شود. این همان تفاوت میان یک مجموعه شکننده و یک مجموعه مقاوم است. اگرچه نمی توان از همه قو های سیاه جلوگیری کرد، اما می توان ساختاری ایجاد کرد که در برابر آن ها نشکند؛ ساختاری که در عین پایداری، قادر به جذب شوک، حفظ کارکرد و ادامه مسیر باشد.
فهم این نکته و به کارگیری آن در مدیریت مراکز آموزش هوانوردی، یکی از ضروری ترین درس هایی است که از کتاب «قوی سیاه» می توان آموخت، و شاید در آینده نه چندان دور، همین تغییر نگرش بتواند مراکز آموزشی را از رخدادهایی نجات دهد که امروز تصور وقوع شان دشوار است، اما فردا ممکن است از همین ناحیه مسیر کل سیستم را تغییر دهند.