زندانی شدن منوچهر فرمانفرماییان برای سبقت از ماشین پسر رضا شاه
منوچهر فرمانفرمائیان در کتاب «خون و نفت» از بازداشت عجیب خود در سال ۱۳۱۸ روایت میکند؛ ماجرایی که تنها به دلیل سبقت گرفتن خودرویش از اتومبیل ولیعهد رخ داد و تصویری متفاوت از فضای سیاسی اواخر حکومت رضا شاه ارائه می دهد.
کتاب منوچهر فرمانفرمائیان پسر فرمانفرما را می خواندم به خاطره عجیبی از او برخوردم که در اواخر حکومت رضاشاه رخ داده است.
منوچهر فرمانفرمائیان در خاطراتش می نویسد به اتفاق مادر و خواهرانم در تابستان ۱۳۱۸ش به رضوانیه می رفتیم در هنگام غروب در وقت بازگشت یک مرتبه یک موتور سیکلت پلیس که دو تا پاسبان سوارش بودند ناگهان جلو اتومبیل ما پیچید و با صدای خشن و نامطبوعی توقف کرد! یک پاسبان پرید و کنار من نشست و دستور داد به اداره مرکزی پلیس برویم.
وقتی رسیدیم، با لحن خشن و بی ادبانه ای به مادر و خواهرانم گفتند آنجا را ترک کنند و مرا نگهداشتند، در محاصره پاسبان ها ایستاده بودم. مرا داخل اتاق بردند که یک ستوان پشت میزی نشسته بود، نام و نشانی ام را پرسید و اینکه وسط روز کجا بوده ام...
مرا توی راهرو نگهداشته بودند، گرسنه و نگران و سرگردان نشسته بودم و در ذهن ام مرور می کردم که چه کار ممکن است از من سر زده باشد که به این وضع گرفتار شده ام؟!
سرانجام، مرا همراه دو پاسبان و یک افسر به زندان مرکزی بردند...کف سلولی که ظاهر مال من بود، مردی خوابیده بود. یکی از نگهبانان با قنداق تفنگ، وحشیانه او را بیدار کرد و توی سلول مجاور پرت کرد و در حالیکه که کلید را توی قفل می چرخاند با صدای گوشخراشی به تمسخر به من گفت: «شما باید تنها باشید، مورد شما خیلی مهم است، برادر شما شاهزاده فیروز نصرت الدوله و دیگران نیز توی همین سلول بودند»!
پس از رفتنِ نگهبان، هر پیشامدی را در آن روز در ذهنم مرور و سعی می کردم هر چیز کوچکی را که ممکن بود باعث این وضع ناگوار برایم شده باشد، در نظر آورم، تمام جاهایی که رفته بودم به یاد می آوردم یا تمام کسانی را که با آنها گفتگو کرده بودم...
صبح روز بعد، نگهبان آمد، از او پرسیدم چرا مرا بازداشت کرده اند؟
گفت: «شما جرم سنگینی مرتکب شده اید و مجازات خواهید شد. وسط روز اتومبیل شما از اتومبیل ولیعهد سبقت گرفته است، شماره اتومبیل تان را برداشته اند...
مات و مبهوت به او نگاه کردم...ناگهان خنده ام گرفت...»
(کتاب: خون و نفت...نوشته منوچهر فرمانفرمائیان...ص۱۵۴)
روزگار سرشار از عبرت است!
زمانی قبل از این، همین رضا شاه، نگهبان خانه فرمانفرما بود و فرمانفرما، به خاطر هیکل تنومند و قد ۱۹۰ سانتیمتری رضا خان، مسلسل ماکسیم را که به تازگی وارد ایران شده بوده برای حملش، به رضا خان سپرده بود در جنگ با ترک های عثمانی در ۱۲۸۵ شمسی و نگهبانی درب خانه اش...
و به خاطر همین، در آن سال ها، رضا شاه معروف شده بود به رضا ماکسیم!
اما اکنون روزگار چنین شده بود که همین رضا ماکسیمِ نگهبانِ در خانه اش، ابتدا تمام املاکش را غصب کرده بود و سپس، بزرگترین پسرش یعنی نصرت الدوله را کشته بود و اکنون نیز، پسر دیگرش را با خشونت بازداشت و زندانی کرده بود به خاطر سبقت ماشین اش از ماشینِ پسر همان نگهبان سابق در خانه اش...!