◄ خلاصه کتاب پله پله تا ملاقات خدا، اثر زرین کوب
زرین کوب در سراسر کتاب تلاش می کند نشان دهد که زندگی مولانا نمونه ای از یک سیر تدریجی روحانی است. مولانا از مرحله دانش و عقل آغاز می کند، سپس با تجربه عشق و رنجِ فراق به مرحله ای عمیق تر از شناخت می رسد و در نهایت به آرامشی معنوی دست می یابد که در آثارش منعکس شده است.
کتاب «پله پله تا ملاقات خدا» نوشته مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب (نگارش سال 1378)، پژوهشگر برجسته ادبیات فارسی و تاریخ فرهنگ ایران، یکی از مهم ترین و خواندنی ترین آثار درباره زندگی و سیر معنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی است. زرین کوب که از استادان بزرگ ادبیات و تاریخ ایران در قرن معاصر به شمار می رود، در این کتاب با نثری روان، ادبی و در عین حال مستند، زندگی مولانا را نه صرفاً به عنوان یک شاعر، بلکه به عنوان انسانی در مسیر سلوک عرفانی روایت می کند. عنوان کتاب نیز به همین معنا اشاره دارد؛ یعنی حرکت تدریجی و مرحله به مرحله روح انسان در راه شناخت حقیقت و رسیدن به خدا.
کتاب با شرح فضای تاریخی و فرهنگی قرن هفتم هجری آغاز می شود؛ دوره ای پرآشوب که با حملات مغول همراه بود. در چنین فضایی، مولانا در شهر بلخ به دنیا آمد. پدر او، بهاءولد که به «سلطان العلما» مشهور بود، از عالمان و عارفان برجسته زمان خود به شمار می رفت. اختلافات فکری با برخی عالمان و نیز شرایط سیاسی آن روزگار سبب شد که خانواده مولانا بلخ را ترک کنند و سفری طولانی را آغاز نمایند. این سفر از خراسان تا شهرهای مختلف جهان اسلامی ادامه یافت و سرانجام به اقامت آنان در قونیه انجامید. این مهاجرت ها در شکل گیری شخصیت مولانا و آشنایی او با فرهنگ ها و اندیشه های گوناگون تأثیر زیادی داشت.
مولانا پس از درگذشت پدرش، راه او را ادامه داد و به یکی از عالمان بزرگ زمان خود تبدیل شد. او در قونیه به تدریس علوم دینی مانند فقه، حدیث و تفسیر می پرداخت و شاگردان بسیاری گرد او جمع می شدند. در این دوره، مولانا بیشتر به عنوان فقیه و واعظی محترم شناخته می شد و هنوز نشانی از شاعر شوریده و عارف عاشقی که بعدها جهان را تحت تأثیر قرار داد، در او دیده نمی شد. زندگی او در این مرحله، زندگی یک دانشمند دینی منظم و مورد احترام بود.
نقطه عطف زندگی مولانا زمانی رخ داد که با شمس تبریزی آشنا شد. شمس، درویشی آزاداندیش و رازآلود بود که روحی سرکش و نگاهی متفاوت به دین و عرفان داشت. دیدار این دو، تحولی عمیق در زندگی مولانا ایجاد کرد. شمس با پرسش ها و سخنان تکان دهنده خود، مولانا را از قالب های خشک علمی بیرون آورد و او را به تجربه عشق و شور عرفانی فراخواند. این دو چنان با یکدیگر مأنوس شدند که مولانا بسیاری از درس ها و مجالس رسمی خود را رها کرد و وقت خود را صرف گفتگو با شمس نمود. این دگرگونی باعث شگفتی و حتی ناراحتی برخی شاگردان و اطرافیان مولانا شد.
محبت شدید مولانا به شمس، حسادت و مخالفت بسیاری از مریدان را برانگیخت. در نهایت شمس قونیه را ترک کرد و مدتی ناپدید شد. این جدایی ضربه ای سخت به مولانا وارد کرد. او مدتی در جستجوی شمس به شهرهای مختلف، از جمله دمشق، سفر کرد، اما نتوانست او را بازگرداند. گفته می شود شمس پس از بازگشت کوتاهی دوباره ناپدید شد و برای همیشه از زندگی مولانا رفت. همین فراق و اندوه عمیق، آتش عشق را در دل مولانا شعله ور کرد و سبب شد که شعرهای سوزناک و پرشوری بسراید.
پس از این دوره، مولانا به مرحله ای تازه از زندگی معنوی خود رسید. او به جای شمس، با شاگردان و یارانی مانند صلاح الدین زرکوب و سپس حسام الدین چلبی مأنوس شد. حسام الدین نقش مهمی در شکل گیری بزرگ ترین اثر مولانا یعنی «مثنوی معنوی» داشت. به درخواست او بود که مولانا سرودن مثنوی را آغاز کرد؛ اثری که مجموعه ای از داستان ها، تمثیل ها و آموزه های عرفانی است و یکی از مهم ترین متون معنوی در ادبیات جهان به شمار می آید. در کنار مثنوی، غزل های پرشور مولانا که در «دیوان شمس» گرد آمده اند، بازتابی از عشق عمیق او به حقیقت و یاد شمس تبریزی هستند.
زرین کوب در سراسر کتاب تلاش می کند نشان دهد که زندگی مولانا نمونه ای از یک سیر تدریجی روحانی است. مولانا از مرحله دانش و عقل آغاز می کند، سپس با تجربه عشق و رنجِ فراق به مرحله ای عمیق تر از شناخت می رسد و در نهایت به آرامشی معنوی دست می یابد که در آثارش منعکس شده است. او در این مسیر، نگاه مهربان و انسانی به همه موجودات دارد و عشق را نیرویی می داند که می تواند انسان را از خودخواهی و محدودیت های دنیوی رهاکند. در خاتمه، زرین کوب به سال های پایانی زندگی مولانا می پردازد، مولانا در قونیه همچنان به تعلیم، سرودن شعر ادامه داد تا سرانجام در سال ۶۷۲ هجری درگذشت.
