◄ وسط مسافرتمان به شمال دلتنگ سفر به شمال می شویم!
امروز وقتی به شمال کشور سفر می کنی گویا به مقصدی متفاوت از رویای کودکی ات آمده ای. دیگر از آن جمع های بزرگ خانوادگی و پیکان هایی که تعداد سرنشینانش به اندازه یک مینی بوس بود، خبری نیست.
جاده های پیچ در پیچ منتهی به شمال کشور، در خاطره جمعی ما ایرانی ها به منزله مسیر رسیدن به آسایش و آرامش است.
خاطره ماشین های قدیمی که به اندازه یک مینی بوس آدم را با خود به شمال می برد. چادر زدن ها در پارک های جنگلی و یا اقامت در پلاژهای خانوادگی با سرویس های اشتراکی، بوی جنگل، هیزم و خاک نم خورده شمال یکی از پر رنگ ترین خاطرات کودکی بخش زیادی از ما ایرانی هاست.
مسیرهای جاده ای طولانی که با آبی دریا، نوید چند روز آسایش در کنار این نعمت الهی را می داد.
امروز اما وقتی به شمال کشور سفر می کنی گویا به مقصدی متفاوت از رویای کودکی ات آمده ای. از آن جمع های بزرگ خانوادگی و پیکان هایی که تعداد سرنشینانش به اندازه یک مینی بوس بود خبری نیست.
به واسطه تولید انبوه خودروهای ملی همه صاحب ماشین شده اند و نیمی از زمان سفر در ترافیک های طولانی و طاقت فرسای جاده های منتهی به شمال می گذرد. با بدنی خسته از ترافیک و شلوغی به سفر می روی و بازمی گردی. این افزایش جمعیت مسافران به مقصد، به معنی واقعی گردشگری انبوه را به نمایش می گذارد. نبود سیستم فاضلاب و دفع زباله، کارکرد جنگل ها را به محل دفن زباله تغییر داده و موجب جاری شدن شیرابه زباله ها در آب های زیرزمینی و افزایش تعداد سرطان های سیستم گوارشی شده است.
شمال به شکلی، به خیابانهای شمالی تهران، بدل شده است. ما که آرزوی بچگی مان خریدن عروسک های بادی و پارچه ای از سوغات فروشی های کنار جاده یا یک کیف حصیری بود، در تو به توی مغازه ها و پیچ و خم رگال های لباس های برند گم می شویم. ما یادمان رفته که می آمدیم برای بوی زیتون پرورده و سیرترشی و ماهی دودی و عطر مزارع چای و شالیزار. این شمال بیشتر بوی خوشبو کننده های مصنوعی فروشگاه های خارجی را می دهد.
دیگر از آن خط ساحلی آبی بی انتها خبری نیست. تمام خط ساحلی را ویلا ساخته اند. باید بگردی و کوچه ای منتهی به دریا بیابی که بتوانی کنار دریا بشینی. البته اگر شانس بیاوری و ساحل تمیزی که سراسر زباله نباشد پیدا کنی.
از رویای کودکی دریا که ناامید می شوی می روی به سمت جاده های پیچ در پیچ جنگلی. دلت می خواهد باد در موهایت بپیچد و چشم بدوزی به سبزی بی انتهای جنگل که یادت می افتد دیگر جنگل و خانه های سنتی شمال، شبیه رویاهای گذشته نیست. امروز جنگل تبدیل شده به فضای سبز لابلای ویلاها.
با ورود به جنگل، انگار وارد رینگ مسابقه شده ای. مسابقه سودجوها، اهل زد و بندها، رانتخاورها و زمین خوارها.
مسابقه ویلای چه کسی بیشتر توانسته جنگل بتراشد؟ چه کسی توانست بیشتر شالیزار و مزرعه چای بخرد و با تغییر کاربری و ویلاسازی میلیاردها سود کند.
مسابقه ببینید من بیشتر توانستم رشوه بدهم و دهن کجی کنم به طرح های تفصیلی و طرح هادی و قوانین حفاظت از محیط زیست. مسابقه ببینید ویلای من چقدر بالاتر ساخته شد و بیشتر جنگل را از بکری در آورد.
و تو فکر میکنی به اینکه این تجاوز به ساحت میهن است، اما به شکلی رنگی رنگی و لوکس. سیلی زدن به مادر وطن است اما با لبخندی وقیحانه.
شمال دیگر رویای کودکی ما نیست. من سالهاست با سیلی واقعیت از خواب پریدم. واقعیت امروز، حقیقت تلخ ویرانی لحظه به لحظه جنگل های چند میلیون ساله هیرکانی است. حکایت درد است.
باقیمانده جنگل های هیرکانی امروز، بازمانده از چنگال جنگل خواران و زمین خواران و لشگر حرص و آز است. آنچه در کمیسیون های شهرداری ها معامله می شود، میراث زمین به ماست.
هیرکانی تنهاست و ما در خواب و دلسوزان، خون جگر.