| کد خبر ۳۲۳۶۶۷
کپی شد
تین نیوز گزارش می دهد:

◄ جرعه های معجزه‌گر در تجمعات گُمنامان

تفاوتی ندارد سایه‌ی ابر سیاه جنگ بر سرشان باشد یا مه کمرنگ آتش‌بس. تفاوتی ندارد تورم چقدر از درآمد آن روزشان را نیست و نابود کرده باشد. تفاوتی ندارد اسمشان چیست، شغلشان چیست، سن‌شان چقدر است و حتی تفاوتی ندارد زن‌اند یا مرد. آنها، که جمعشان به صدها هزار نفر می رسد، هر شب در سراسر ایران، در محافل مردم‌نهاد دور هم جمع می‌شوند و آنچه به دورهمی آنها رونق می‌بخشد، جرعه‌های یک نوشیدنی آشناست.

جرعه های معجزه‌گر در تجمعات گُمنامان
تین نیوز |

مجتبی کاوه -  «من چهل و نه سالم است اما همه فکر می‌کنند شصت سال را شیرین دارم! این قیافه اگر صد سال هم پاک بمانم درست بشو نیست!»

"بهمن – ص"، با وجود یازده سال و اندی پاکی از مواد مخدر، هنوز چهره‌اش مثل معتادهای کهنه‌کار پر است از چین و شکن و خط و خوط. به سیگارش که پک می زند، صورت استخوانی اش مثل اناری که آبش را بمکی مچاله می شود.

می‌گوید: « با این که این همه سال لب به مواد نزده ام قیافه ام شبیه معتادهاست. می دانید چرا؟ چون سه سال کارتن خوابی کردم. آن بیست سالی که خانه و زندگی داشتم و مواد مصرف می‌کردم یک طرف، آن سه سال کارتن خوابی یک طرف.»

بهمن روزها کارگر یک کارگاه تولیدی ظروف آشپزخانه تفلون است و شب‌ها هم تا دیروقت کنار یکی از خیابان‌های تهران بساط چای هیزمی دارد. در بساطش برای مشتریان نوستالژی پسند و خاطره‌باز استکان و نعلبکی طرح شاه عباسی دارد و برای امروزی های وسواسی لیوان یک بار مصرف. در میان دود چای هیزمی یکسره می جنبد و تر و فرز مشتری راه می اندازد.

می‌پرسم با کار سخت کارگری در طول روز، از کجا انرژی می‌آورد که تا نیمه شب پای بساط چای بایستد؟ می گوی: «من کار روزم را هم به عشق این بساط چای تحمل می‌کنم. می‌دانید چرا؟ چون همین چای برای من معجزه کرد.»

با یک استکان چای نبات، که بهمن همان اول طی می کند اگر بخواهم حرف پولش را بزنم ناراحت می شود، می نشینم روی صندلی پلاستیکی زرشکی رنگ و رو رفته کنار بساط او پای شنیدن ماجرای این معجزه.  

«سال‌های آخر کارتن خوابی، گاهی شب‌ها در یک پارک می‌خوابیدم. یک شب، که نشئه و خراب، گوشه‌ای از آن پارک در خودم فرو رفته بودم، بوی عطر چای به مشامم خورد. بی‌اختیار به طرف جایی کشیده شدم که این بو از آنجا می‌آمد. همان نزدیکی عده‌ای کنار یک آلاچیق دور هم حلقه زده بودند و هر کدام یک لیوان یک بار مصرفِ چای دستشان بود. چند لیوان چای هم روی نیمکت‌های داخل آلاچیق بود. من به گدایی عادت داشتم. رفتم جلو و تقاضا کردم به من چای بدهند. آنها برخلاف خیلی‌ها که این جور وقت ها یا چیزی به من نمی‌دادند یا با تُرش‌رویی و تحقیر چیزی کف دستم می‌گذاشتند که زودتر ظاهر درمانده و نفرت‌انگیزم را از جلوی چشمشان دور کنم، با خوش‌رویی یک لیوان چای به من دادند. جالب‌تر این که مردی که چای را به دستم داد گفت: ما هر شب همین ساعت اینجائیم. هر شبی که اینجا بیایی قدمت روی چشم. یک چای هم مهمان ما هستی. »

بهمن از به یاد آوردن محبتی که در حق او روا داشته‌اند، اشک به چشم می‌آورد.

«آنها هر شبی که به آن پارک می‌رفتم بدون این که بپرسند اسمم چیست یا از کجا آمده‌ام یا چرا انقدر آشفته‌ام، با مهربانی و لبخند به من چای تعارف کردند.  اوایل منتظر می‌شدم جلسه‌شان تمام شود و چای‌ام را بگیرم و بروم ولی کم کم کنجکاو شدم بین‌شان بنشینم و به حرف‌هایشان گوش دهم. بار اول که وارد جمع‌شان شدم مرا در آغوش کشیدند و بدون این که سوالی از من کنند یا طوری نگاهم کنند که بخاطر لباس‌های کثیف و ظاهر درب و داغانم معذب شوم، مرا کنار خود جا دادند. کمی که نشستم و حرف‌هایشان را گوش دادم تازه فهمیدم که آنها هم زمانی مثل من معتاد بوده‌اند. حرف‌هایشان خیلی صادقانه بود و به دلم نشست. مدت کوتاهی بعد کمکم کردند که به یک مرکز سم‌زدایی بروم و اعتیادم را ترک کنم. به لطف این جمع و کمک‌هایشان سال‌هاست پاکم و زندگی‌ام خیلی تغییر کرده است. زن و بچه‌ام که ترکم کرده بودند دوباره به زندگی‌ام برگشتند. شغل آبرومندی دارم و شب‌ها هم این بساط چای کمک خرجم است. با وجود همه‌ی این تغییرات، هرگز فراموش نمی‌کنم آن چای بود که زندگی‌ام را نجات داد. من هم به سهم خودم اینجا به هر کارتن‌خوابی که می‌بینم چای صلواتی می‌دهم. بعضی‌هایشان همینجا می‌نشینند و چایشان را می‌خورند و گاهی سر درد دلشان باز می‌شود. به آنهایی که حس می کنند تمایل دارند ترک کنند می‌گویم جایی هست که می‌توانند کمک بگیرند و آدرس جلسات انجمن  na را به آنها می‌دهم. خودم هم هفته‌ای دو شب، ساعت 9 تا 10 و نیم، بساطم را می‌سپرم دست پسرم و به جلسه می‌روم. بعضی از معتادان کارتن خوابی که در این سال‌ها به آنها آدرس جلسات را داده‌ام را در جلسه می‌بینم که پاک شده اند. بعضی هایشان را هم می بینم که نه تنها سالم شده اند بلکه برای خودشان کسی شده‌اند اما من همین چای فروشی که بودم هستم!

لیوان چای به مثابه کارت شناسایی

ماجرای بهمن، از دل ماجرای بزرگ تری می آید و آن انس و الفت دیرینه جامعه ایرانی با چای است. این نوشیدنی خوش رنگ هر جا که ما ایرانی‌ها باشیم، در خانه، محل کار، سفر، در سوگ‌واری و عروسی و هر جای دیگر، مثل یک دوست وفادار، مثل یکی از اعضای خانواده، کنار ماست، مَحرم ماست. وقت گشایش، با آن  نِشاط می‌کنیم و هنگام تنگی، آبروداری. این دوست همیشگی، علاوه بر تمام جمع هایی که ذکرش رفت، در یک جای دیگر، یا به عبارت دقیق تر تجمعات دیگری هم حضور بسیار موثری دارد. همان محافلی که بهمن هم روایتشان  کرد و بسیاری از ما، چیزی درباره‌شان نمی‌دانیم.

چای در آن تجمعات، چنان جای خود را باز کرده که بدون حضورش، بدون گرمایَش، بدون عطری که در آنجا می‌پراکند، همه، چیزی کم دارند، حس فقدان دارند. آنجا ممکن است چادری یا آلاچیقی در بوستانی باشد که نزدیک خانه ماست. آنجا ممکن است اتاقی باشد در سرای محله یا خانه فرهنگ یا دیگر اماکن عمومی. آن چه مهم است آن مکان یا اتاق نیست بلکه انسان‌هایی هستند که در آن محل دور هم جمع می‌شوند و البته چای هم بخشی جدایی ناپذیر از این دور هم جمع شدن است. آنها اغلب شب‌ها گرد هم می‌آیند و البته گاهی هم اوایل صبح‌ها. شاید اگر شب‌ها یا اول صبح‌ها کمی دقت کنیم در گوشه‌ای از بوستان‌های شهر آنها را ببینیم. اگر در حال رفتن به دورهمی خود باشند، پیر، میانسال یا جوان‌اند، با چهره‌هایی معمولی و بعضی از آنها کمی شکسته‌تر از معمول. ما آنها را می‌بینیم که مثل ما هستند. در میان ما گُم اند. اگر بعد از اتمام تجمع‌شان هم آنها را ببینیم، همچنان مثل یکی از ما، معمولی‌اند اما آنها مثل ما نیستند. آنها گذشته‌ای بسیار متفاوت از ما دارند. ضمنا آنها وقتی از دورهمی خود خارج می‌شوند، معمولا تصویری مشترک دارند که می توان آنها را شناخت؛ صورتی گشاده، شاید لبخندی روی لب ها و حتما یک لیوان چای در دست.

جادوی چای آخر جلسه

«سعید – ن»، در پنجاه و سه سالگی با وجود داشتن خانه، زندگی، شغل، همسر و دو دختر هفده و نوزده ساله، بخاطر اعتیاد به تریاک به آخر خط رسیده بود. بارها سعی کرده بود به کمک پزشکان و روانپزشکان اعتیادش را ترک کند و هر بار شکست خورده بود. به او گفته بودند جلسات انجمن معتادان گمنام((na احتمالا آخرین شانس اوست. حالا، پس از گذشت سال‌ها، معتقد است روش درمانی این انجمن، قطعا آخرین شانس او بوده ولی چیزی که باعث شده بتواند از این شانس را از دست ندهد، چای بوده است!

وی که اکنون هفتاد و یک ساله است، با مرور خاطره ورودش به اولین جلسه این انجمن می‌گوید: «یک شب سرد زمستانی بود. نه این سرماهای عادی، سرمای زمهریر! آن زمستان آن قدر سرد بود که درخت ها یخ زدند اما سرمای درون من از بیرون هم بیشتر بود. ظاهرا همه چیز داشتم ولی اعتیاد کاری با من کرده بود که حس می کردم هیچ چیز ندارم. بدون مصرف مواد نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم. با مصرف مواد هم روز به روز تنهاتر و ناتوان‌تر می‌شدم. حس می‌کردم روی دست خودم مانده‌ام. خانواده از دستم خسته بود. خودم هم از دست خودم خسته بودم. دائم به خودکشی فکر می‌کردم. به خواهش همسرم به آن جلسه رفتم اما امیدی به تغییر نداشتم. از جلسه چیز زیادی نفهمیدم. جلسه که تمام شد، فکر کردم اینجا هم، دردی از من دوا نمی‌شود. خمار بودم، سردم بود و بدن درد داشتم. خواستم به سرعت از آنجا دور شوم و خودم را به موادم برسانم که یک نفر هم سن و سال خودم لبخندزنان با لیوانی چای به طرفم آمد. آن لیوان چای که بخار از آن بلند می‌شد، آشناترین و بهترین اتفاق آن شب بود. »

سعید ادامه می‌دهد: «در حالی که چای را با نَرم نَرم لب می‌زدم، آن مرد کمی با من حرف زد. حرف‌هایش خاص و تکان دهنده نبودند. از این حرف‌های انگیزشی که گوشم ازشان پر بود، نبودند. «یک جو غیرت داشته باش!» «خودت را پیدا کن!» «به سرچشمه هستی وصل شو!» نه! از این حرف‌ها خبری نبود. به من گفت از نظر او آدم بدی نیستم و فقط دچار بیماری اعتیادم. گفت او هم دچار این بیماری است اما با کمک این جلسات توانسته قطع مصرف کند. از من خواست باز هم به جلسه بیایم. چند نفر دیگر هم به ما نزدیک شدند و حرف‌هایی با همین مضمون به من زدند. در حالی که حرف‌های آنها را می‌شنیدم کم کم حس کردم خماری‌ام تخفیف پیدا کرد. بدنم داغ شد. آرام گرفتم آن هم منی که در هر وعده مصرف به چیزی کمتر از سه گرم تریاک رضایت نمی‌دادم! یک نفر چای دیگری به دستم داد که برایم مثل موهبتی آسمانی بود. از آنها پرسیدم چیزی در این چای می‌ریزید؟ یکی از آنها چشمکی زد و آرام زیر گوشم گفت: بله! اما این راز را به کسی نگو.

وی می‌افزاید: از آن شب من تا مدتی با عشق دیدن آن مرد و نوشیدن چایِ جادویی آخر جلسه، آنجا حضور پیدا می‌کردم. از آن شب تا الان هم که هفده سال و نه ماه و چند روز است از اعتیاد و مواد مخدر پاکم، کماکان به طور مرتب در جلسات na حضور پیدا می‌کنم و حتما باید چای آخر جلسه را بنوشم. من پیرترین فرد جلسه خودمان هستم و خیلی چای خورم. الان چند سال است بخاطر دیابت چای‌ام را بدون قند می‌خورم و به همه هم می‌گویم چای‌تان را بی‌قند بخورید. انقدر این حرف را تکرار می کنم که همه در جلسه به من می‌گویند سعید بی‌قند! از نظر من چای جلسه با چای‌های دیگر فرق دارد. وقتی آن چای را می‌نوشم آرامش عجیبی می‌گیرم. آن چای باعث می‌شود حس کنم مناسک درمان اعتیاد و پاک ماندنم را کامل انجام داده‌ام.

پیروزی دموکراتیک چای بر قهوه!

انجمن معتادان گمنام یا همان NA ایران در وب‌سایت رسمی خود اعلام کرده است که جلسات بهبودی در اکثر شهرها و بسیاری از روستاهای کشور برگزار می‌شود. در سایت این انجمن درج شده است که در حال حاضر معتادان گمنام ایران، به طور هفتگی در قالب 5178 گروه حدود  21861 جلسه در شهرهای بزرگ، کوچک و حتی روستاها برای آقایان و بانوان برگزار می کند. این انجمن بر اصل گمنامی استوار است و اعضا خود را فقط با نام کوچک – که می‌تواند نام واقعی یا نام مستعارشان باشد -  معرفی می‌کنند.

 نگارنده برای به دست آوردن برآوردی از تعداد جلساتی که در آنها چای سرو می شود تماس‌ها و گفتگوهایی با اعضای این انجمن به صورت تصادفی در سراسر کشور انجام داده است (دویست و سی گفتگوی رو در رو همراه با پر کردن پرسشنامه و صد و هفتاد تماس تلفنی با اعضای na در سی و سه شهر و هفده روستا) که بر اساس اطلاعات دریافتی، چای نوشیدنیِ رسمی در تمام این جلسات، به جز دو جلسه، است. در آن دو جلسه  هم که چای سرو نمی‌شود، با رای اعضا کلا هیچ پذیرایی‌ای انجام نمی‌پذیرد. از این نمونه آماری می‌توان نتیجه گرفت، چای در جلسات انجمن معتادان گمنام ایران، نوشیدنی غالب و یکی از مهم‌ترین ارکان جلسه است. طبق اطلاعاتی که اعضای انجمن na در اختیارم قرار داده‌اند، برای پذیرایی با چای در هر جلسه فردی داوطلب می‌شود و این فرد مشخصا «مسئول پذیرایی» نامیده  شده و در پایان جلسه با دست زدن مورد تشویق اعضا قرار می‌گیرد. در بسیاری از جلسات بخشی از فضای جلسه به چایخانه تبدیل شده تا مسئول پذیرایی بدون تداخل با سایرین، مسئولیت خود را انجام دهد. تمام امور انجمن معتادان گمنام بر پایه دموکراسی و رای اعضا اداره می‌شود و درباره پذیرایی با چای هم رای اعضا تعیین‌کننده است. هزینه خرید چای و پذیرایی از کمک‌های داوطلبانه خود اعضا تامین می‌شود و هیچ کمکی از خارج انجمن و کمک‌های داوطلبانه اعضا مورد پذیرش قرار نمی‌گیرد. نکته جالب توجه این که با وجود گسترش روزافزون مصرف قهوه در کشور طی سال‌های اخیر، اعضای انجمن معتادان گمنام همچنان وفاداری خود را به چای حفظ کرده و پیشنهاداتی که در بعضی جلسات برای پذیرایی با قهوه به جای چای مطرح شده، با رای منفی اکثریت اعضا مواجه شده و رد شده است.

احیای مزرعه پدری

«علی – س»، ماهی فروشِ چهل و هشت ساله، اهل یکی از شهرهای ساحلی گیلان، تمام عمرش تریاک مصرف کرده بود و فکر می‌کرد تا پیچ قبرستان باید به مصرفش ادامه دهد. می‌گوید: مادرم در نوزادی شیون و بی‌قراری مرا با سوخته تریاک آرام کرده و از همان نوزادی با این مواد لعنتی اُخت شدم. قبل از آشنایی با انجمن معتادان گمنام، شعارش این بود: لبی که خورد به وافور، شسته شود به کافور! وقتی هم به اولین جلسه اش آمد باور نداشت بتواند پاک بماند. به او گفتند اگر می‌خواهی وسوسه مصرف تریاک رهایت کند، در جلسه خدمت کن. او از خدمات جلسه پرس و جو کرد و فهمید می‌تواند مسئول پذیرایی شود که در واقع همان دم کردن چای و آماده کردن به موقع آن بود. این بهترین انتخاب برای او بود. چای برایش یادآور روزهای خوب کودکی بود؛ روزهایی که تماشای مزارع سرسبز چای در اطراف آبادی‌شان، چشمش را پرفروغ می‌کرد. روزهایی که در کنار مادر و پدرش در مزرعه چای‌شان، برگ چای می‌چید و کار برایش بیشتر، رنگ و بوی بازی داشت. او می‌گوید: من یک فصل یعنی سه ماهه‌ی  بهار را به عنوان مسئول پذیرایی در جلسه خدمت کردم و چای دست حاضران جلسه دادم. این خدمت باعث شد با همه اعضای جلسه دوست شوم و برای فصل بعد هم دوباره همین خدمت را ادامه بدهم. منی که یک معتاد داغان بودم و هیچ کس دوستم نداشت و خودم هم خودم را دوست نداشتم الان دو سال و دو ماه است که پاکم و در جلسه همه دوستم دارند و عموعلی صدایم می‌کنند. اینجا همه می‌گویند تا چای عمو علی را نخوریم، جلسه برایمان جلسه نمی‌شود با این چای، جنگ و بمباران و تورم و بدبختی های دیگرمان یادمان می رود. رویایم این است که مزرعه چای پدری‌ام را احیا کنم چون بخاطر اعتیاد به مزرعه رسیدگی نکردم و محصول خوبی نمی‌دهد اما تصمیم دارم مزرعه را هم مثل خودم از نو زنده کنم.

فقط چای ایرانی مصرف می‌کنیم

«حسین – ح»، که خود را معتاد در حال بهبودی با 8 سال پاکی از شهر کرمان معرفی می‌کند تجربه و نکته جالب دیگری درباره مصرف چای در جلسات انجمن na  برای بازگویی دارد. او می‌گوید: «چند سال قبل متوجه شدیم در واردات چای کشور اختلاس بزرگی صورت گرفته و پول هنگفتی به جیب دلالان و رانت‌خواران سرازیر شده است.»

اشاره او به پرونده فساد بسیار بزرگی است که از آن به عنوان اختلاس چای دبش یاد می شود. درباره ابعاد این پرونده گزارش های متعددی در رسانه ها منتشر شده و حجم مالی تخلفات بیش از سه میلیارد دلار برآورد شده است.

حسین می گوید: «ما بعد از این ماجرا در جلسه رای گرفتیم که فقط چای ایرانی مصرف کنیم. اگر ما به جای واردات چای، از محصول داخلی حمایت کنیم مزارع چای بزرگتر می‌شود و کشاورز ایرانی امکان زندگی بهتر پیدا می‌کند. آن رانت‌خوار از خدا بی‌خبر هم نمی‌تواند از شرایط سوء‌استفاده کند و ارز ارزشمند کشور را به یغما ببرد. ما به سهم خودمان این کار را انجام دادیم و فکر می‌کنم این وظیفه ملی همه ایرانی‌ها است که از چای بومی خودشان در برابر محصول وارداتی حمایت کنند. از وقتی چای ایرانی مصرف می‌کنیم تازه متوجه شده‌ایم، چای واقعی چه طعم و عطری دارد چون چای وارداتی انقدر اسانس دارد که طعم و عطر واقعی نمی‌دهد.»

بازاری با مشتریانی همیشگی

سابقه فعالیت انجمن معتادان گمنام به عنوان یک تشکل مردم نهاد، در ایران به حدود چهل سال می‌رسد. این انجمن با روش درمانی پرهیزمدار – ایمان محور خود در کنار برکات فراوانی که در زندگی صدها هزار نفر از طریق ترک اعتیاد در سراسر کشور ایجاد کرده، بازاری بزرگ و جدیدی از مصرف‌کنندگان چای را هم به وجود آورده است. ویژگی مهم مصرف‌کنندگان این بازار، حس تعلق خاصشان به چای است. چای برای اغلب آنها خصوصا در جلسات ابتدایی حضورشان در انجمن به مثابه نقطه اتصال و چسبی قوی عمل کرده است و همچنان نیز همان خاصیت را برای آنها دارد. ویژگی مهم دیگر، منظم و قابل پیش‌بینی بودن این بازار است. تصور کنید در طول سال، راس ساعاتی از شب، به صورت مستمر و منظم، اعضای این انجمن در صدها و شاید هزاران جلسه خود چای می‌نوشند.

چای و عشق

"بهمن ص" و "سعید ن" با هم در یک جلسه شرکت می کنند و به همین واسطه دوستی محکمی بین آنها برقرار شده است. سعید گاهی بعد از جلسه تا پاسی از شب کنار بساط چای فروشی بهمن می ماند و ضمن مزمزه کردن چای با او گپ می زند. او به شوخی می گوید چای جلسه از چای بهمن خیلی خوش طعم تر است و اگر چای بساط او را می‌خورد فقط برای آن است که دلش نشکند!

بهمن هم شوخی او را بی جواب نمی گذارد: چایی که در جلسه می خوری تقریبا مجانی است اما چایی که از من می‌خری با هر مصاحبه ترامپ گران‌تر می شود! من هم جای تو باشم با آن چای بیشتر حال می کنم!

از «سعید ن» – یا همان سعید بی‌قند! - می‌پرسم: بالاخره راز آن چای که روز اول به شما دادند چه بود؟ واقعا چیزی داخلش می‌ریختند؟ وی در جواب می‌گوید: الان به نظرم خنده‌دار می‌آید اما باور کنید تا یک ماه باور داشتم مسئول پذیرایی جلسه پنهانی در چای چیزی می‌ریزد که خاصیت ضد خماری دارد. چند بار هم حسابی زیر نظرش گرفتم که ببینم کِی این کار را می‌کند. نهایتا طاقت نیاوردم و یک شب از او پرسیدم چه چیزی داخل این چای می‌ریزد که انقدر آرامبخش است؟ جوابی که داد تا همین الان برای من کار می‌کند. او گفت: «من در این چای، عشق می‌ریزم! من با عشقی که این بچه‌ها به من دادند پاک شده‌ام. این چای را با همان عشقی که آنها در وجودم شعله‌ور کرده‌اند دم می‌کنم. راز چای انجمن، همین است؛ چای با اسانس عشق.»

 

 

 

انتهای گزارش

 

مجتبی کاوه
مجتبی کاوه
خبرنگار نویسنده
آخرین اخبار حمل و نقل را در پربیننده ترین شبکه خبری این حوزه بخوانید
ارسال نظر
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید تین نیوز، تا ۲۴ ساعت بعد منتشر خواهد شد.
  • تین نیوز نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی‌کند.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
  • انتشار مطالبی که مشتمل بر تهدید به هتک شرف و یا حیثیت و یا افشای اسرار شخصی باشد، ممنوع است.
  • جاهای خالی مشخص شده با علامت {...} به معنی حذف مطالب غیر قابل انتشار در داخل نظرات است.
  • در نوشتن نظرات، لطفا بعد از هر کلمه، یک فاصله خالی بگذارید.
  • در انتقال تخلفات دستگاه‌ها، موارد تخلف را با ضمیمه نمودن اسناد تخلف به آدرس info@tinn.ir ارسال نمایید تا امکان پیگیری بصورت مستند فراهم شود.