◄ وقتی خنده یتیم می شود
جامعه امروز ایران، بیش از هر زمان دیگری، با فشارهای اقتصادی، نااطمینانی های اجتماعی، دغدغه های معیشتی و فرسودگی روانی دست و پنجه نرم می کند. در چنین شرایطی، نقش هنرمندان مردمی تنها به سرگرم کردن مخاطب محدود نمی شود. آنان سرمایه های فرهنگی یک ملت اند؛ چهره هایی که می توانند امید را بازسازی کنند، فاصله های اجتماعی را کاهش دهند و احساس تعلق به جامعه را زنده نگه دارند.
فقدان اکبر عبدی، درد جانکاهی برای ایران و امروز مردم ایران است؛ آنچه از دست رفته تنها یک بازیگر محبوب نیست؛ بخشی از حافظه جمعی ایرانیان است. هنرمندانی از جنس اکبر عبدی، تنها نقش آفرین پرده سینما و قاب تلویزیون نبودند؛ آنها راویان زندگی مردم بودند، کسانی که با زبان طنز، رنج های یک جامعه را قابل تحمل تر می کردند و میان خنده و اندوه، پلی از همدلی می ساختند.
جامعه امروز ایران، بیش از هر زمان دیگری، با فشارهای اقتصادی، نااطمینانی های اجتماعی، دغدغه های معیشتی و فرسودگی روانی دست و پنجه نرم می کند. در چنین شرایطی، نقش هنرمندان مردمی تنها به سرگرم کردن مخاطب محدود نمی شود. آنان سرمایه های فرهنگی یک ملت اند؛ چهره هایی که می توانند امید را بازسازی کنند، فاصله های اجتماعی را کاهش دهند و احساس تعلق به جامعه را زنده نگه دارند. از همین رو، فقدان آنان صرفاً یک اتفاق هنری نیست، بلکه ضایعه ای اجتماعی و فرهنگی است.
اکبر عبدی از نسل بازیگرانی بود که میان مردم زندگی می کردند و از دل همان مردم به شهرت رسیدند. راز محبوبیت او تنها در توانایی کم نظیرش در ایفای نقش های متفاوت یا استعداد مثال زدنی اش در طنز نبود؛ او شخصیت هایی را بازی می کرد که مردم خود را در آنها می دیدند. کارمند، راننده، پدر خانواده، پیرزن، روستایی، شهرنشین و انسان های معمولی، همه در آثار او حضوری زنده داشتند. همین نزدیکی به زندگی واقعی، او را به هنرمندی مردمی تبدیل کرده بود.
جامعه، هنرمندان را تنها برای روزهای جشن نمی خواهد؛ بلکه در روزهای دشوار بیش از همیشه به آنان نیاز دارد. در روزگاری که اخبار تلخ، نگرانی های اقتصادی و ابهام نسبت به آینده، بخش مهمی از زندگی روزمره مردم را فراگرفته است، خندیدن دیگر یک تفریح ساده نیست؛ ضرورتی برای حفظ سلامت روان جامعه است. طنز، اگر از دل مردم برآید، نوعی مقاومت فرهنگی در برابر ناامیدی است. هنرمند طنزپرداز، تنها لبخند نمی آفریند؛ او به جامعه فرصت می دهد برای لحظاتی بار سنگین واقعیت را زمین بگذارد و دوباره برای ادامه زندگی نیرو بگیرد.
اما فقدان هنرمندانی مانند اکبر عبدی، مسئله ای فراتر از غیبت یک چهره محبوب است. پرسش مهم تر این است که آیا جامعه توانسته است نسل تازه ای از چنین هنرمندانی را پرورش دهد؟ پاسخ، دست کم تا حدی، نگران کننده است. امروز صنعت تصویر بیش از آنکه به دنبال خلق شخصیت های ماندگار باشد، گرفتار تولیدات شتاب زده، سلیقه های زودگذر و فضای رقابتی شبکه های اجتماعی شده است. شهرت، گاه جایگزین مهارت شده و دیده شدن، بر ماندگار شدن پیشی گرفته است.
در گذشته، بازیگران بزرگ حاصل سال ها تجربه، آموزش، کار مستمر و ارتباط عمیق با جامعه بودند. آنان فرصت داشتند رشد کنند، اشتباه کنند، تجربه بیندوزند و به بلوغ هنری برسند. امروز اما بسیاری از استعدادها پیش از آنکه به پختگی برسند، در چرخه مصرف سریع رسانه ای فرسوده می شوند. نتیجه آن است که جامعه، سرمایه های فرهنگی خود را از دست می دهد، بی آنکه جایگزین هایی هم سنگ برای آنها داشته باشد.
از سوی دیگر، جامعه به هنرمندانی نیاز دارد که بتوانند مستقل بیندیشند، با مردم ارتباطی صادقانه برقرار کنند و آیینه ای برای بازتاب مسائل اجتماعی باشند. هنر زمانی ماندگار می شود که از متن زندگی مردم برخیزد و دوباره به همان زندگی بازگردد. هنرمند مردمی نه سخنگوی قدرت است و نه اسیر هیاهوی زودگذر؛ او روایتگر تجربه مشترک یک ملت است. چنین هنرمندی می تواند اختلاف سلیقه ها را کنار بزند و گروه های مختلف جامعه را بر سر یک احساس مشترک گرد آورد؛ احساسی که نامش همدلی است.
در سال های اخیر، جامعه ایران بارها شاهد از دست دادن چهره های تأثیرگذار عرصه فرهنگ و هنر بوده است. هر بار که یکی از این سرمایه های نمادین از میان می رود، تنها یک نام از فهرست هنرمندان حذف نمی شود؛ بخشی از خاطرات مشترک چند نسل نیز خاموش می شود. فیلم ها و نقش ها باقی می مانند، اما حضور زنده هنرمندی که می توانست همچنان بیافریند، امید ببخشد و نسل های تازه را آموزش دهد، دیگر قابل جایگزین شدن نیست.
اگر خبر درگذشت اکبر عبدی را نقطه تأملی برای جامعه بدانیم، شاید مهم ترین پرسش این باشد که چگونه می توان از تکرار چنین خلأهایی جلوگیری کرد. پاسخ، صرفاً در تجلیل از هنرمندان پس از فقدان آنان نیست؛ بلکه در پاسداشت آنان در زمان حیات، حمایت از آزادی خلاقیت، تقویت آموزش هنر، فراهم کردن فرصت برای ظهور استعدادهای تازه و حفظ پیوند هنرمندان با متن جامعه نهفته است.
سرمایه های فرهنگی، برخلاف سرمایه های مادی، با گذشت زمان ارزش بیشتری پیدا می کنند. از دست دادن آنان، زیانی نیست که با بودجه، ساختمان یا فناوری جبران شود. جامعه ای که هنرمندان مردمی خود را از دست می دهد، بخشی از قدرت خود برای خندیدن، همدلی کردن و روایت کردن خویش را نیز از دست می دهد.
شاید به همین دلیل است که مرگ یک هنرمند بزرگ، تنها پایان زندگی یک فرد نیست؛ پایان فصلی از حافظه جمعی یک ملت است. فصلی که اگر برای تداوم آن چاره ای اندیشیده نشود، خنده های یک جامعه نیز آرام آرام یتیم خواهند شد.
* محمد مهدی میرزایی پژوهشگر حقوق عامه