شعور با مدرک تحصیلی، سطح تحصیلات و حتی سن و سال ارتباط مستقیمی ندارد
رئوف پیشدار: شعور با مدرک تحصیلی، سطح تحصیلات و حتی سن و سال ارتباط مستقیمی ندارد اگر چه باید داشته باشد.
رئوف پیشدار:
جمعه ٢۴ بهمن ١۴٠۴ - امروز هم مثل دیگر جمعه های این ترم با دوستان دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران کلاس دارم.
معمولا از آسانسور استفاده نمی کنم که ورزشی کرده باشم. آسانسور در طبقه چهارم متوقف است و کسی هم در آن نیست. سوار می شوم. دَر هنوز بسته نشده آسانسور پُر می شود. ظرفیت آسانسور ۶ نفر است، یکی دَر را نگه داشته و هی صدا می کند: بیا، بیا! جا هست، چهار نفر دیگر اضافه می شوند! راه برای پیاده شدن هم نیست! ١٠ نفر تو آسانسورند.
این ها متاسفانه هم سن و سالی ازشان گذشته و هم این که دکتری بازرگانی می خوانند!
نتیجه می گیریم: شعور با مدرک تحصیلی، سطح تحصیلات و حتی سن و سال ارتباط مستقیمی ندارد اگر چه باید داشته باشد.
صبح که از متروی دانشگاه تربیت مدرس به سمت دانشکده می رفتم باز اعلان های فروش کلیه و کبد و مغز استخوان و پرستار و همراه بیمار و این طور چیزها را خواندم. متاسفانه یکی دهه هشتادی /٨٠ هم نوشته بود یک کلیه اش را می فروشد.
خرید و فروش اعضا و جوارح بدن امر و اتفاق جدیدی نیست، و تا به آن جا که جستجو کردم البته ایران جزو معدود کشورهایی است که این امر در آن نوعی پوشش و ظاهر قانونی دارد، اگر چه غیر قانونی شمرده شده است.
موضوع خرید و فروش اعضای بدن از دو منظر شرعی و قانونی باید مورد توجه قرار گیرد. به لحاظ شرعی اکثر مراجع تقلید، خرید و فروش اعضای بدن را جایز نمی دانند، اما اهدای آن را در صورت نجات جان انسان دیگر، مجاز می شمرند.
و آما از نظر قانون، در ایران، خرید و فروش اعضای بدن جرم است و پیگرد قانونی دارد. اما اهدای عضو از طریق مراکز رسمی و با رعایت قوانین مربوطه امکان پذیر است. با این همه مردم کار خودشان را می کنند. یکی یک بار بهم گفت؛ مگر قانون هزینه های من را می دهد. تو این بدبختی و گرانی قانون کجای زندگی منه! قانع شدم!
آقا رضا خیاط تعمیرکار محل ما هر ماه دستمزدش را به ادعای خودش هم سطح تورم بالا می برد.
سه هفته پیش برای گُشاد کردن دور کمر شلوارم ١۵٠ هزار تومان گرفت، این بار و به فاصله سه هفته دستمزد مشابه همان کار را ٢٠٠ هزار تومان کرده است. کُلی با آقا رضا صحبت کردم که برادر مومن! اهل مسجد، تورم را هر طور حساب کنی ٢۵ درصد در کمتر از یک ماه اضافه نشده است. دلایل خودش را داشت که نه منطقی بود و نه علمی!
آقا رضا از همان هایی است که از همه چیز و همه کس شکایت دارد که به باور او مسبب همه ی سختی های موجود اند از سیاست خارجی تا اقتصاد و تا FATF .
شنبه ٢۵ بهمن ماه ١۴٠۴ - بیمه ماشین چهار روز دیگر تمام می شود. پیامک اطلاع رسانی هم آمده است.
پارسال ماشین را با سه میلیون و اندی و امسال با پنج میلیون و ۴٢۴هزار و ۴٠٠ ریال بیمه حداقل کردم! چند درصد افزایش ، خودتان حساب کنید من ریاضی ام
خوب نیست. امیدوارم آقایان هم بفهمند از شعار تا عمل خیلی حرف است. لطفا ادای جهان اوّلی ها را در نیاورید.
روبروی دفتر بیمه خط عابر است. باید بروم آن طرف خیابان، انگار نه انگار خط برای عبور عابر است، ماشین ها همه با سرعت رد می شوند. یکی هم سرش را سمت من می گیرد و بلند قهقه می زند! دور از شما والله مردم خُل شدند و خُل کردنمان!
می خواهم داد بزنم ای «گاو»، ای» « گوسفند»، یک چیزهای دیگر! این جا خط عابر است، ظرفیت آسانسور دانشکده هم ۶ نفر است نه ١٠ نفر!
یادم آمد قزاقستان که بودیم گوشت اسب را بعد از سال ها کار کشیدن از آن نگون بخت می خوردند. این جا هم بعضی وقت ها می خوانیم که فلان رستوران جاده منطقه خوش آب و هوا گوشت خر کباب می کرد و می فروخت.
حیف است این حیوان ها را بدنام کنم. نجیب تر از اسب، وفادارتر از سگ ، و مطیع تر از الاغ در عمرم ندیدم. «گوساله» هم که بزرگ شد می شود گاو، با همان فواید!
جمعه دو هفته پیش - صبح باید می رفتم دانشگاه. تعمیرکار محل که پیاده رو را هم به محل کارش اضافه کرده، روغن ماشین و ضایعات کارش را روی زمین ریخته است. تو فکر کلاس و درس، پایم روی یک قطعه پلاستیکی میان روغن و ضایعات رفت. دو پایم هوا شد و از سمت دست چپم زمین خوردم. گوشی ام که در جیبم بود شکست ، لباسم کثیف شد و دستم تا هنوز هم درد می کند.
*استاد دانشگاه و روزنامه نگار