ورود مهندسان به علم اقتصاد
تین نیوز | علم اقتصاد در کشور ما چندان شناخته شده نیست و بسیاری از مردم تصور درستی از آن ندارند. بسیاری فکر میکنند اقتصاد همچون حسابداری برای انجام معاملات و جمع و تفریق کردن ارقام بدهی و داراییشان به کار میآید یا تنها میتواند در به دست آوردن سود یا پول بیشتر به افراد کمک کند. این نوع نگاه به اقتصاد را میتوان در میان دانشآموزان و والدین آنها در هنگام انتخاب رشته دانشگاهی نیز مشاهده کرد؛ به گونهای که تقریبا تمامی نخبگان و افراد برتر جذب رشتههای فنی و مهندسی میشوند و از علوم انسانی و اقتصاد فاصله میگیرند.
در این میان برخی از مهندسان بهویژه فارغالتحصیلان رشتههایی چون مهندسی برق و صنایع در سالهای اخیر مسیر دیگری را پیش گرفتهاند و برای مقاطع تکمیلی ارشد و دکتری به رشته اقتصاد علاقه نشان دادهاند. نکته جالب در مورد این افراد این است که اکثرا از نخبگان رشته تحصیلی خود در دوره کارشناسی بودهاند و معمولا پس از ورود به رشته اقتصاد به موفقیتهای زیادی دست مییابند یا در دانشگاههای مطرح اقتصادی دنیا تحصیلکرده و صاحب کرسیهای علمی میشوند یا اینکه در داخل کشور به سازمانهای مهم اقتصادی یا مراکز برتر علمی و دانشگاهی راه
مییابند.
از سوی دیگر برخی معتقدند ورود مهندسان به رشتههای علوم انسانی از جمله اقتصاد با توجه به اینکه چند سال در زمینه دیگری تحصیل کردهاند و از مبانی و نظریات اقتصادی اطلاع چندانی ندارند، نمیتواند کمک چندانی به اقتصاد کشور کند. در پرونده امروز باشگاه اقتصاددانان بنا داریم نظر استادان و کارشناسان اقتصادی را که بهطور مستقیم در جریان این رویداد بودهاند، جویا شویم.
دکتر فرشاد فاطمی
هیات علمی دانشگاه شریف
در مورد ورود دانشآموختگان رشتههای غیراقتصاد در مقاطع تحصیلات تکمیلی به اقتصاد، اولین نکتهای که به نظر میرسد، این است که آزادی انتخاب رشته برای هر فردی وجود دارد و فرد میتواند رشته تحصیلی خود را بر اساس سلایق خود انتخاب کند. برای مثال اگر کسی که لیسانس حقوق دارد، تصمیم بگیرد که با آماده کردن خودش، فوق لیسانس بازاریابی بخواند، محدودیتی برایش ایجاد نمیکنند. در واقع در تمام نقاط دنیا، در همه نظامهای آموزشی، افراد میتوانند زمینهای که مطالعه میکردند را تغییر دهند.
اتفاقا در برخی از حوزهها این امر مرسومتر است. به طور مثال افراد در مرحله اول مدرک اولیه مهندسی اخذ میکنند و در مرحله بعد به این دلیل که زمانی میخواهند مدیر شوند، پس از چند سال فعالیت، برای فوقلیسانس مدیریت اقدام میکنند. بسیاری از دانشمندان مطرح علم اقتصاد در دنیا یا حتی برخی از نوبلیستها، مدرک اولیهشان در رشته اقتصاد نبوده و در رشتههای دیگر مانند ریاضی یا فیزیک تحصیلات خود را گذراندهاند. اینکه بگوییم که تحصیل در رشته اقتصاد یا صحبت کردن در حیطه اقتصاد، تنها مختص کسانی است که از دوره کارشناسی مشغول به تحصیل در رشته اقتصاد هستند؛ حرف موجهی به نظر نمیرسد. در سالهای اخیر در ایران روندی مشاهده میشود که جوانانی که در مقطع کارشناسی، مهندسی یا علوم پایه مانند ریاضی و فیزیک مدرک اخذ کردهاند، بهویژه در سطح نخبگان به رشته اقتصاد علاقه نشان میدهند.
همانطورکه از آموزههای علم اقتصاد میدانیم، در یک فضای رقابتی، افراد میتوانند بر اساس شایستگیهای خود توفیق پیدا کنند. در مورد اینکه چرا این افراد به اقتصاد گرایش یافتهاند، یکسری دلایل شخصی ممکن است که افراد برای خودشان داشته باشند. هر شخصی ممکن است در هر مقطعی یک رشته را آغاز کند و تصمیم بگیرد که آن درس را رها کنند یا ادامه ندهند یا درس دیگری بخوانند اما واقعیتی که نمیتوان از آن گذشت، حرکتی بوده که یکسری از استادان با تجربه اقتصاد شروع کردهاند و در توسعه این امر و تشویق دانشجویان سایر رشتهها موثر بودهاند.
حرکتی است که به نوعی میتوان گفت ابتدا از دانشگاه صنعتی اصفهان شروع شد و بعد در موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامهریزی ادامه پیدا کرد و بعد در دانشگاه صنعتی شریف دنبال شد و حالا نتیجه این حرکت، چه مثبت و چه منفی، در سایر دانشکدههای اقتصاد هم اثرات خود را نشان داد. در حال حاضر در دورههای تحصیلات تکمیلی اقتصاد دانشگاه تهران نیز، تعدادی دانشجو پذیرفته میشوند که مهندسی یا علوم پایه خواندهاند. در واقع، این حرکت در این سه موسسهای که به آن اشاره شد، متوقف نشد و به سایر موسسات آموزش عالی نیز منتقل شد.
بهعنوان افرادی که با همین مکانیسم جلب این رشته شدهایم و از جزئیات آن اطلاع داریم، استدلال میکنیم که دانشجویان برتر و دانشآموزان نخبه ما در سطح دیپلم، تحتتاثیر ارزشهای اجتماعی و فشارهای خانواده و ترجیحات شخصی خود، بیشتر جلب رشتههایی مانند علوم فنی و مهندسی و پزشکی میشوند و کمتر به سمت رشتههای علوم انسانی و اجتماعی میروند، بنابراین ما نمیتوانیم در آن مقطع به اندازه کافی دانشجویان را به تحصیل در رشتههایی که در کاهش مشکلات کشور ما موثر هستند، تشویق کنیم. مشکل کشور ما این نیست که مهندس خوب نداریم، مشکل این است که ما اقتصاد را خوب نخواندهایم. علوم سیاسی را خوب نخواندهایم، جامعهشناسی را خوب نخواندهایم. روابط بینالملل بلد نیستیم، یعنی این چیزها را بلد نیستیم. ما نتوانستیم فرزندانمان را به این رشتهها جلب کنیم، بنابراین باید در مقطع بالاتر بیاییم و تشویقشان کنیم. این به نوعی آب رفته را به جوی برگرداندن است.
اثرات ورود مهندسان به اقتصاد
از یکجنبه تا زمانی که ما معتقد باشیم که رقابت باعث بهبود محصول میشود، افزایش تقاضا برای یک دوره و یک مدرک، با توجه به اینکه رقابت را زیاد میکند، باید منجر به بهبود کیفیت شود: یعنی اشخاصی که کیفیتهای پایینی دارند در این رقابت عقب میافتند یا اینکه کیفیتشان بالاست و جلو میافتند. در واقع بازار رقابت خود به خود این مساله را تنظیم میکند که این افراد چه میزان در این کار توفیق داشتهاند. از سوی دیگر واقعیت این است که امروزه علم اقتصاد، بر مبنای پایههای ریاضی در حال گسترش است و کسانی که در ریاضیات قویتر باشند، به زبان روز اقتصاد بهتر میتوانند حرف بزنند؛ یعنی اینکه دانشجویانی که در این زمینه بهتر تجهیز شدهاند، در این رشته موفقتر هستند.
در واقع ما برای تدریس علم اقتصاد از ریاضیات بسیار استفاده میکنیم. تلاش ما این است که همواره قبل از اینکه معادله را بیان کنیم، آن معادله را به شهود و فهم پدیدهای که در دنیای خارج اتفاق میافتد، نزدیک کنیم. برای بیان این مفاهیم، ریاضیات به ما کمک شایانی میکند. زمانی که یک پدیده پیچیده اقتصادی در عالم واقع بررسی میشود. پدیده پیچیده را تنها با ابزار پیچیدهای که به اندازه کافی مجهز باشد، میتوان بررسی کرد که ریاضیات این قابلیت را نشان داده است. اما بیشک ریاضیات در علم اقتصاد با رشته ریاضیات محض تفاوت زیادی دارد. در رشته ریاضیات محض مفهومی به عنوان تحلیل معادلات وجود ندارد.
در اصل معیار اول ارزیابی ما این است که رقابت مساله را حل میکند، دومین معیار این است که زبان اقتصاد، زبان ریاضی است و به سمت استفاده از ابزار ریاضی گرایش دارد. سوم هم باید این واقعیت را در نظر بگیریم که اگر بخواهیم علم اقتصاد را به عنوان علم «Economics» که در دنیا شناخته میشود، بررسی کنیم، راه اصلی این است که خروجیهای این سیستم مورد توجه قرار بگیرد. آمار و ارقام و مشاهدات پراکندهای را نشان میدهد، دانشجویانی که در این سیستم وارد شدهاند، از جهت ادامه تحصیل و گرفتن شغل در مجامع علمی بینالمللی اقتصاد موفق بودهاند.
در مجموع باید گفت همه افرادی که اقتصاد را انتخاب کردهاند، فارغ از اینکه در مقاطع لیسانس و فوق لیسانس چه خواندهاند، هدفشان این بوده که توانایی حل یک مساله اقتصادی کشور را بیابند، بنابراین بسته به اینکه چه کسی میتواند، تبیین بهتری از مشکلات اقتصادی کشور در سطح خرد یا کلان داشته باشد و راه حلهای هوشمندانهای برای حل این مشکلات بدهد، موفقتر و کارآتر عمل کرده است.
تجربه شخصی
واقعیت این است که به هر حال به دلیل همان فرآیندی که در مقطع دبیرستانی ایران وجود داشت، ما خواهناخواه جلب رشتههای مهندسی بودهایم. اما به واسطه همان دغدغههای اجتماعی که افراد در اواخر دهه دوم عمرشان پیدا میکنند، در حول و حوش 18، 19 سالگی و بعد 21 ، 22 سالگی، این سوال برای من پیش آمد با وجود اینکه ما تعداد زیادی، مهندسان خوب داریم که شناخته شده هستند و استادان ما که در دانشگاههای بسیار خوبی درس خوانده بودند و برخی از آنها که هم در خارج از کشور کار میکردند و در حال حاضر نیز در کشور فعالیت میکنند، اما به چه علت مشکل توسعهنیافتگی داریم؟ آیا مشکل این است که ما کمی از روند توسعه عقب افتادهایم، در دنیا مهندسان خوبی نداشتهایم، پزشکان خوبی نداشته ایم، یا مشکل جای دیگری است؟ به تدریج به این نقطه رسیدم که گویا مشکل آنجا نیست. کمی فکر کردم که اگر بخواهم موثر باشم و بخواهم به کشور کمک کنم، ممکن است اخذ مدرک دکترا بهترین مسیر برای کمک کردن نباشد. به همین دلیل تصمیم گرفتم در رشته دیگری ادامه دهم.
به همین خاطر، در بین رشتههایی چون مدیریت، اقتصاد و جامعهشناسی رشته اقتصاد را انتخاب کردم و در موسسه عالی آموزش و پژوهش (نیاوران) پذیرفته شدم. در آن جا با استادان بزرگی آشنا شدم. اما بدون شک حجم زیادی از فهمم از علم اقتصاد را مدیون دکتر طبیبیان هستم. واقعیت این است که در کلاس درس، ایشان علاوه بر اینکه ریاضیات را خیلی خوب استفاده میکرد، بخش عمدهای از کلاسهای درس نیز صرف انتقال مفاهیم میشد. یعنی بخش عمدهای از آن به نوعی حکمت، دانش و فهم و شهود بود، نه ریاضی. کاری که در حال حاضر سعی میکنم در کلاسهایم انجام دهم. آرزویمان این است که زمانی بتوانیم رشته اقتصاد را در سطح لیسانس، طوری برگزار کنیم که بتوانیم یک کلاس 20 نفره، 30 نفره را از بین 100 نفر یا 200 نفر اول کنکور پر کنیم.
میخواهم بگویم که ما هیچ اصراری نداریم که افراد بروند و مدرک مهندسی بگیرند، بعد اقتصاد بخوانند. باید بتوانیم استعدادهای کشور را در همان مقطع اول جذب اقتصاد کنیم. مسلما کسی که فرصت دارد و چهار سال کارشناسی اقتصاد بخواند و بعد ارشد و دکترا، در مقایسه با زمانی که تنها او را در دوره کارشناسی و دکترا مشغول به خواندن اقتصاد است، فرصت بیشتری برای تعمق در مسائل اقتصادی دارد. به همین دلیل ما در دانشگاه شریف در حال حاضر یک دوره فرعی اقتصاد، برای دانشجویان کارشناسی راهاندازی کردهایم. به این ترتیب دانشجویان، در طول 7، 8 ترم خود در دوره کارشناسی مهندسی، دروس اقتصاد خرد و کلان، اقتصاد ایران، بانکداری اسلامی، اقتصاد اسلامی و ... را هم میخوانند.
دکتر غلامرضا کشاورز حداد
دانشیار علوم اقتصادی دانشگاه صنعتی شریف
ادامه تحصیل برخی دانشجویان در رشته اقتصاد که دوره کارشناسی خود را در رشتههای مختلف مهندسی گذراندهاند، مورد انتقاد برخی از دانشکدههای اقتصاد قرار گرفته است. به همین خاطر این پرسش مطرح شده که ورود مهندسان به رشته اقتصاد یا سایر رشتههای علوم انسانی چه مزایا و معایبی دارد؟
نخست لازم است روشن کنیم که از یک دانش آموخته رشته علوم اقتصادی در سطح کارشناسی ارشد و دکترا چه انتظاری داریم. سپس استدلال کنیم که کدام یک از دو گروه دانشآموختگان (مهندسان اقتصاددان یا اقتصاد خواندههای اقتصاددان) برای تامین آن انتظارات بهتر میتوانند ایفای نقش کنند. منظور دو گروه از تحصیلکردگان در رشته علوم اقتصادی دارای مدرک تحصیلی کارشناسی در رشتههای غیرعلوم اقتصادی هستند که در دوره کارشناسی ارشد یا دکترا وارد این رشته شدهاند یا افرادی که در تمام دورههای تحصیلی دانشگاهی خود فقط در رشته اقتصاد تحصیل کردهاند.
نخست به این موضوع میپردازیم که دوره آموزشی کارشناسی علوم اقتصادی، چه دانش و مهارتهایی را در اختیار دانشجویان این رشته قرار میدهند. با نگاهی به برنامه درسی دوره کارشناسی این رشته به این نتیجه میرسیم که 6 واحد درس اقتصاد خرد، 6 واحد درس اقتصاد کلان، 4 واحد در اقتصاد سنجی، 3 واحد درس تجارت بینالملل، 3 واحد درس مالیه، 6 واحد درس بخش عمومی و 3 واحد درس اقتصاد توسعه، ساختار اصلی برنامه درسی دوره کارشناسی در ایران را تشکیل میدهد.
بقیه درسها مثل ریاضیات و نظریه احتمال مشترک بین رشتههای فنی و مهندسی و اقتصاد و ریاضیات محض است. از میان این فهرست، تنها دو درس اقتصاد خرد و اقتصاد کلان نقش چشمگیری در آزمونهای ورودی دوره کارشناسی ارشد دارند که پیش نیاز آنها تنها درس ریاضی است که در درس ریاضیات دانشجویان مهندسی و علوم پایه مزیت چشمگیری را درمقایسه با دانشجویان اقتصاد دارند.
در این مرحله مقدماتی میتوانیم به این جمعبندی برسیم که با این برنامه درسی دوره کارشناسی رشته علوم اقتصادی و ترکیب مواد آزمونهای ورودی کارشناسی ارشد یک دانش آموخته رشته مهندسی به سادگی میتواند در کنکور رتبه بسیار خوبی را کسب کند. این به آن معنی است که در این درسهای خاص نسبت به یک فارغالتحصیل رشته اقتصاد از دانش بیشتری برخوردار بوده است. مشکل جدی دانش آموختههای فنی و مهندسی در معلومات نظریه احتمال و استنتاج آماری آنها است.
این تنها درسی بود که دانشجویان علوم اقتصادی را از فارغالتحصیلان رشتههای مهندسی (به غیر از رشته برق) میتوانست متمایز بسازد. متاسفانه کیفیت درس تئوری احتمال و استنتاج آماری نیز در پارهای از دانشکدههای اقتصاد رو به زوال رفت. در نتیجه در حال حاضر دانش آموختههای علوم اقتصادی نیز در سطحی همتراز یا حتی نازلتر از دانشجویان فنی قرار گرفتهاند.
اکنون به این موضوع بازمیگردیم که هنگام تحصیل در دوره کارشناسی ارشد، کدام یک از دو گروه موفقتر هستند و بهتر میتوانند به اهداف آموزشی دوره دست یابند. انتظار من بهعنوان یک مدرس و پژوهشگر علوم اقتصادی از یک دانشجوی
کارشناسی ارشد در مرحله پایاننامه این است که بتواند:
الف: ابعاد یک موضوع و مشکل اقتصادی را با آمار و ارقام
(Facts and Figures) نشان بدهد.
ب: چارچوب نظری مربوط به این موضوع را از منابع دست اول استخراج کند.
ج: دادههای آماری مناسب را از منابع آماری بهدست آورد.
د: روش تحلیل تجربی- اقتصاد سنجی یا هر روش مناسب دیگر- را تعیین کند و به کار گیرد.
ه: یافتهها را تحلیل و جمعبندی کند.
تجربه شخصی من نشان داده در تمام موارد بالا دانشجویانی که دارای مدرک کارشناسی فنی، مهندسی یا ریاضیات بودهاند، بهطور متوسط عملکرد بهتری داشتهاند. اشاره میکنم که ضعف در نوشتن و تحلیل یافتهها وجه مشترک تمام دانشجویان صرف نظر از پیشینه تحصیلی آنها است. با این حال فارغالتحصیلان رشتههای مهندسی به دلیل آشنایی با نرمافزارها و دانش ریاضی قابل قبولتر، عملکرد بسیار خوبی در انجام سهبند نخست یاد شده در بالا دارند. این برتری را میتوانیم به دورههای دکترا نیز تعمیم بدهیم. با این حال انتظار میرود که در دوره دکترا برتریهای پژوهشی مهندسان اقتصاددان فاصله معناداری با اقتصاددانان اقتصادخوان داشته باشند.
این مشاهده بنده است حال شاید دیگر همکاران من استدلالهای مخالف و در عین حال قویتری داشته باشند. بنابراین اگر انتظار ما از یک کارشناس ارشد یا دارنده مدرک دکترا این است که پژوهش بهتر و دقیقتری انجام بدهد و توصیههای سیاستی اطمینان بخشی را در اختیار سیاستگذار قرار بدهد، آنگاه به این نتیجه میرسیم که ورود دانش آموختههای فنی و مهندسی پدیده پرباری برای جامعه علمی اقتصاد بوده و از سوی دیگر هشداری برای دانشکدههای علوم اقتصادی است که برنامههای درسی خود و نیز بدنه علمی خود را بازنگری کنند. در بازار کار امروز دانش آموختگان اقتصاد، مهارت تحلیل دادهها (دانش نظری اقتصادی و نیز سازماندهی دادهها) نیروی کار خوب را از نیروی کار ضعیف متمایز میکند. آنچه مایه نگرانی است، مهندسی کردن اقتصاد و سیاستهای اقتصادی است.
شوربختانه این دست از تحلیلهای اقتصادی در میان اقتصاددانان اقتصادخوان نیز کمطرفدار نیست. اقتصاددانانی که به جای پذیرش نظام قیمتها در تخصیص منابع، براین باورند که نه تنها نظام قیمتها تخصیص کارآ را انجام نمیدهد، بلکه اساسا منکر نقش قیمتها در تخصیص منابع هستند. اما در این میان ظاهرا منتقدان، بیشتر رواج ریاضیات در علوم اقتصادی را هدف قرار دادهاند و معتقدند که اقتصاد به عنوان یکی از شاخههای علوم انسانی، عرصه اندیشیدن است نه حل مسائل ریاضی! آنان میپرسند که بهکارگیری گسترده ریاضیات در حل مسائل اقتصادی تا چه اندازه میتواند جای نقد داشته باشد؟
پیشنیاز پاسخ به این پرسش این است که باید دانست که منظور منتقدان، از رشته تحصیلی دانشگاهی علوم اقتصادی چیست. روشن شدن این پرسش میتواند برای پیدا کردن محل منازعه سودمند باشد. اگر موضوع مورد انتقاد واحد باشد، میتوانیم به گفتوگو ادامه بدهیم. در غیر اینصورت محملی برای گفتوگو نمیتواند وجود داشته باشد.
از اینرو من فرض را بر این قرار میدهم که برداشت هر دو گروه انتقادکنندگان و انتقاد شوندگان از علم اقتصادی، همین برنامه آموزشی اقتصاد در دانشگاههای برتر دنیا بوده و دستاوردهای آن نیز همین مجلات علمی معروف است که در صدر فهرست آنها A.E.R ، Q.J.E ، Economic development و Economic Issues قرار دارند. مورد آخر را به این دلیل آوردم که مجله تخصصی اقتصاددانان نهادگراست. نگاهی به مقالات منتشر شده در این مجلات آشکار میکند که برخورداری از دانش ریاضیات بهعنوان ابزاری برای برقراری ارتباط با مفاهیم ناب و عمیق اقتصادی استدلال شده در آنها، انکارناپذیر است. ورود ریاضیات به علم اقتصاد از دیر باز مورد مناقشه بوده و این موضوع پدیده نوظهوری نیست. نخست فرازی از تاریخ ورود استدلالهای ریاضی و حتی استدلالهای منطق ریاضی به اقتصاد را بیان میکنم.
لارنس بولند از اقتصاددانان روششناس در گزارشی از آثار اقتصاددانان پیشرو نشان میدهد این دسته از دانشمندان بهطور روز افزونی از ریاضیات، جبر و منطق ریاضی در برهانهای خود استفاده میکنند. وی استدلال میکند که بهکارگیری ریاضیات و تکنیکهای اقتصادسنجی موجب بهبود بهرهوری این رشته دانشگاهی شده است. از اینرو این رشد و ارتقای بهرهوری در محتوای علم بدون تردید یک بهبود به حساب میآید.
با این حال منتقدان بر این باور هستند که هزینه ریاضیاتگرایی در علم اقتصاد، نگاه ریاضی به مقولاتی است که اساسا نمیتوانند به زبان ریاضی بیان شوند. لازم است در این باره کنکاش افزونتری صورت گیرد. زیرا که رشد علمی در این زمینهها دیگر موجبی را برای این دغدغهها باقی نگذاشته است. اگر ریاضیات را تنها ریاضیات محض (جبر و آنالیز) بدانیم قدر مسلم این ادعا میتواند به واقعیت نزدیک باشد.
حال اگر دامنه کاربرد ریاضیات را گسترش داده و به سوی ریاضیات نا اطمینانی برویم، یعنی نظر به احتمال، آنگاه به سادگی میتوانیم انگیزه افراد را در یک مدل احتمالاتی وارد و در تعیین مقدار بهینه متغیرهای تصمیم و نیز مقدار بهینه تابع هدف را مورد استفاده قرار بدهیم. بخشی از ابهامهای موجود در این زمینه ناشی از کماطلاعی منتقدان خارج از رشته اقتصاد میتواند باشد. یکی از مصادیق این دغدغهها ناتوانی ریاضیات در مدل کردن انگیزههای افراد در یک قرارداد دو جانبه است. امروزه این نگرانیها سالبه به انتفاع موضوع بهشمار میروند.
اگر موضوعی در سالهای گذشته یک معمای رازآلود برای اقتصاددانان بود اکنون بسیاری از آنها تبدیل به بدیهیات شده است. رشد وصفناپذیر بازارهای مالی (بهطور مشخص معامله مشتقات مالی) مرهون بهکارگیری ریاضیات در اقتصاد و دانش مالی بوده و توانسته است برای جامعه بشری رفاه بیافریند. ریاضیات مورد استفاده در این رشته بیشتر رنگ و بوی نظریه احتمالی دارد تا نظریه جبر یا آنالیز.
تاریخ ریاضیات در اقتصاد
شروع کاربرد ریاضیات در اقتصاد را میتوان با ظهور انقلاب مارجینالیستی مقارن دانست. در این دوره دغدغههای مربوط به تولید، رشد و توزیع حاصل از رشد در میان طبقات اجتماعی به کنار نهاده شده و مبادله در بازار و تحلیل تعادل جایگزین آن شد. یعنی توجه نظریههای اقتصادی به فرد به جای کل اقتصاد و طبقات اجتماعی متمرکز شد.
بهطور مشخص لئون والراس آغازگر طرح شرایطی برای یک هماهنگی موفق در بازار با بهکارگیری روشهای ریاضی بود. وی به همراهی آگوستین کونت مقدمات کاربرد نظام یافته ریاضیات در اقتصاد را فراهم کردند. در این دوره زمانی بود که دانشمندان، علم اقتصاد را همتراز با علم فیزیک میدانستند. پدر والراس، همانند بسیاری از اقتصاددانان هم عصر خود، ریاضیات را بهعنوان مرکبی مناسب برای رسیدن به این هدف میپنداشت. علاوه بر این، همانگونه که علم فیزیک اصول موضوعه خود را برای واحدهای انرژی انشا میکرد، در علم اقتصاد نیز واحدهایی که اصول موضوعه برای آنها پایهگذاری میشد، مطلوبیت بود. انگیزه افراد از مشارکت در بازار، حداکثرسازی مطلوبیت دانسته میشد. وی برای نشان دادن این مفاهیم از ریاضیات استفاده کرد.
والراس (1965) گام را فراتر نهاد و اظهار کرد: «تنها به یاری ریاضیات است که میتوانیم شرطهای مساله حداکثر سازی مطلوبیت را بفهمیم.» واژه «انقلاب مارجینالیستی» بیانی از نتایج ریاضی شرطهای نهایی برای تعادل پایدار است که با بهکارگیری نظریه حسابان در ریاضیات بهدست میآید. این توسعه علمی بهصورت اجتنابناپذیری واکنشهایی را برانگیخت. مکتب تاریخی آلمان استدلال کرد که نظریهها باید به کمک روش شناسی استقرایی از دادهها استخراج شوند، این در حالی بود که در دیدگاه والراس روش علمی قابل قبول در اقتصاد روش اصل موضوعی یا همان روش قیاس تلقی میشد.
براین پایه، توجه مکتب تاریخی بهجای نظریه مبتنی بر ریاضیات، بر گردآوری دادهها و استخراج نظریه از میان آمارها به روش استقرایی متمرکز بود. مکتب اتریشی اقتصاد توسط کارل منگر یک رهیافت قیاسی بدون بهکارگیری ریاضیات را به پیش کشید. کانون توجه آنان بر پویایی فرآیندهای اقتصادی، بهطور مشخص فعالیتهای کارآفرینان، بهجای تعادل بازار تمرکز یافت. مقاومت آنها در برابر بهکارگیری ریاضیات به این خاطر بود که در باور آنها ریاضیات ظرفیت توصیف رفتارهای خلاقانه و هدفمند انسان را نداشته و رفتار آدمی نمیتواند بهطور رضایت بخشی به صورت متعین (بهوسیله ریاضیات متعین در مقابل ریاضیات تصادفی) نشان داده شود.
در بریتانیای کبیر، شخصیت پیشرو در توسعه علم اقتصاد آلفرد مارشال بود. وی دانشمندی تاثیرگذار در شکلگیری علم اقتصاد بهعنوان علوم اجتماعی یکپارچه است. مارشال در اثر ماندگار خود «اصول 1890» استدلالهای ریاضی را محدود به پاورقیها کرد، بدون آنکه در متن کتاب اشارهای به آنها کرده باشد.
این شیوه استدلال نمایانگر نظر وی در باب محدودیتهای کاربرد ریاضیات در اقتصاد است. اگرچه مارشال بسیار بیشتر از نظریه پردازان مکتب اتریشی به کاربرد ریاضیات در اقتصاد تمایل نشان میداد، با این حال وی در برهانهای قیاسی خود به حداقلی از استدلالهای ریاضی اکتفا میکرد و تحلیلهای وی محدود به تعادلهای جزئی، در مقابل تعادل عمومی والراس بود.
جان مینارد کینز نیز همانند مارشال دارای سابقه تحصیلی در ریاضیات بود و نیز مثل او برای بهکارگیری ریاضیات در اقتصاد محدودیتهایی را قائل بود. در حالی که در کاربست ریاضیات در تحلیلهای ریاضی محتاط بود، استدلال میکرد که این شاخه از دانش بشر ظرفیت در بر گرفتن تمام ابعاد مظروف خود یعنی مسائل اقتصادی را ندارد. وی اقتصاد کلان را بنیان نهاد که در آن به جای تمرکز بر رفتار فرد به متغیرهای همفزون شده اقتصاد توجه میشد. ریاضیات مورد استفاده در اقتصاد کلان آن زمان متفاوت از اقتصاد خرد دانسته میشد، زیرا این رشته علمی به صورت یک سیستم ریاضی ظهور کرد. نه تنها پرسشهای جدیدی را در مقابل اقتصاددانان مارجینالیست (نظیر شکست بازار) قرار داد، بلکه به نظر میرسید اقتصاد کلان اصول موضوعهای را که شالوده اقتصاد خرد بر آن استوار بود به چالش کشید.
با بیان این گذشته تاریخی روشن میشود که اختلاف نظر اقتصاددانان پیرامون بهکارگیری ریاضیات در اقتصاد ریشه در تاریخ این علم دارد و در واقع خود بخشی از علم اقتصاد بوده و پدیده نوپایی در علم اقتصاد نیست. اما پرسش اساسی این است که وضعیت موجود علم، درستی دیدگاههای کدام مکتب را آشکار میکند. لازمه یک اقتصاددان موفق بودن، داشتن دانش کافی در ریاضیات و امروزه علاوه بر محاسبات و آنالیز، دانش ریاضی در شاخه نظریه احتمال، از پایههای اصلی نظریه نااطمینانی در نظریه اقتصاد است. کافی است به آثار برندگان جایزه نوبل نگاه کنیم. با این حال، صداهای پرخاشجویانهای از گوشه و کنار، البته اغلب از سوی غیراقتصاددانان به گوش میرسد که فریاد میآورند، ریاضیات، علم اقتصاد را تخریب کرده است. معادلات ریاضی بیش از حد واقعیتهای اقتصادی پیچیده را سادهسازی میکند. این پرسش ساده را میتوان در مقابل این طیف از منتقدان قرار داد که راهحل پیشنهادی شما چیست. فرض کنید موضوع تحقیق یکی از مسائل نظریه قراردادها باشد. پاسخ آنها میتواند یکی از جوابهای زیر باشد:
الف: اساسا چنین پرسشی در اقتصاد موضوعیت ندارد و سوال تحقیق بلاوجه است.
ب: بهجای بیان دقیق و اصل موضوعی، بیایید بهصورت توصیفی موضوع را طرح و پاسخ آن را بیابیم.
پاسخ نخست به معنی پاک کردن صورت مساله است. ولی راه حل دوم چه اندازه میتواند به پاسخ دقیق و مناقشهناپذیر یا قانعکنندهای بینجامد؟ از نظر یک اقتصاددان نکتهسنج، هیچ! این احساس به معنی هدف بودن ریاضیات در مدلسازی یک پدیده اقتصادی نیست. ریاضیات زبان اقتصاددانان برای برقراری یک ارتباط دقیق بین آنها است. هر اندازه این دانش ریاضی عمیقتر و انکارناپذیرتر باشد، به همان اندازه بیان مساله اقتصادی را دقیقتر و نیز آسانتر میکند.
هر تحقیق اقتصادی لازم است در بر گیرنده یک پرسش سیاستی باشد. در این باره کافی است نظری به مقالات مرتبط با انتظارات عقلایی در اقتصاد کلان یا هر موضوع دلخواه در زمینههای توسعه اقتصادی، اقتصاد خرد، یا نظریه اطلاعات و ... داشته باشید. مقالاتی که فاقد پرسش جالب توجهی بوده و علاوه بر آن راهحلی در آن ارائه نداده باشند، معمولا در مجلات علمی معتبر مجال چاپ نمییابند. شاید در مجلات غیر معتبری منتشر شوند که امروزه دکانی برای کسب درآمد گردانندگان برای حل مشکل ارتقای مرتبه دانشگاهی برای بعضی از افراد سودجو شده است. اقتصاددانانی که ایده اقتصادی نویی نداشته باشند و ریاضیات را تنها برای ریاضیات بهکار بگیرند، معمولا افراد موفقی نیستند.
اقتصاددانان برجستهای که ایدههای نوینی را در عرصه علم و سیاستگذاری عرضه میکنند، از ریاضیات بهعنوان یک ابزار پرتوان استفاده میکنند. رابرت لوکاس در مقالهای که به مناسبت بزرگداشت مقام علمی پل ساموئلسون نوشت، اظهار میکند، «من به این نتیجه دست یافتم که تحلیلهای ریاضی تنها یکی از راههای ممکن ارائه نظریه اقتصادی نیست، بلکه آن تنها راه ارائه یک نظریه اقتصادی است. نظریه اقتصاد تحلیل ریاضی است. هر چیز دیگر تنها ارائه یک تصویر بوده و حرفی بیش نیست.»
حال با این توضیحات بهتر است تجربه شخصی خود را در مواجهه با مهندسان و ورودشان به علم اقتصاد بیان کنم و به این پرسش پاسخ دهم که آیا آنها توانستهاند در تحلیل مسائل اقتصادی کشور بیشتر از سایر اقتصاددانان مثمر ثمر واقع شوند؟
نخست از ارتباط مهندسان اقتصاددان با دانشگاههای معتبر دنیا شروع کنیم. اگر بپذیریم که دانشگاههای برتر دنیا در انتخاب کادر علمی خود به طور نسبی به درستی عمل کردهاند، آنگاه پاسخ پرسش شما نیز روشن است. زیرا هماکنون نگاهی به رزومه استادان این دانشگاهها آشکار میکند که بسیاری از آنها حداقل دارای یک دوره تحصیل در ریاضیات، مهندسی یا فیزیک بودهاند. از این جهت میتوان نتیجهگیری کرد که حضور مهندسان موفق در اقتصاد، در بالندگی علم اقتصاد تاثیرگذار بوده است.
حال تجربه شخصی خود را بیان میکنم. شاید بنده در شمار معدود مدرسان اقتصاد هستم که بیشترین ارتباط حرفهای را هم با دانشکدههای علوم اقتصادی و نیز دانشکدههایی که فضای غالب آنها با مهندسان اقتصاددان است داشتهام. به باور من در بدبینانهترین تحلیل میتوان گفت مهارت تحلیلی مهندسان همپای اقتصاددانان اقتصادخوان بوده است.
تنها آفت این نتیجهگیری این است که دانشجویان مهندس من جزو برجستگان رشته خود بودهاند در نتیجه مستقل از رشته تحصیلی، بازدهی بالایی در تولید فکر داشتهاند. اما آیا تمام دانشآموختههای مهندسی اقتصاددان نیز این اندازه موفق بودهاند؟ در این باره میتوان پیمایش بیشتری انجام داد.
دکتر علی مزیکی
عضو هیات علمی موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامهریزی
ورود مهندسان و به طور کلی افرادی که با پیشزمینه تفکر ریاضی و سیستمی وارد رشتهای چون اقتصاد میشوند میتواند پیامدهای مثبتی در زمینه تربیت نیروهای کارآمد برای نظام کارشناسی و مدیریتی کشور وهمچنین پرورش نخبگانی درعلم اقتصاد به دنبال داشته باشد. اقتصاد یک علم سیستمی است و به ویژه سطوح پیشرفته آن تا حد زیادی با مسائل تکنیکی و ریاضی درآمیخته است و ازاین رو به خصوص در چند دهه اخیر ضرورت آشنایی با روشها و تکنیکهای ریاضی و آماری به منظور کسب درک عمیقی از رویدادهای اقتصادی، حیاتی به نظر میرسد.
بنابراین افرادی که با اصول و قواعد ریاضی به حد کافی آشنایی دارند گرچه در ابتدای ورودشان به اقتصاد به دلیل عدم آشنایی با نظریات و مسائل عمومی مطرح در آن تا حدودی دچار مشکل میشوند اما در بلندمدت میتوانند ضمن درک اصول و قواعد حاکم بر آن، به موفقیتهای قابل توجهی چه در حوزه آکادمیک و چه در بحثهای مدیریتی و کارشناسی دست یابند. به منظور ارائه تصویر بهتری از چگونگی کارآیی این افراد بد نیست به روند تکاملی علم اقتصاد توجه کنیم.
اولین نظریات و تحلیلهای اقتصادی را افرادی چون آدام اسمیت و قرنها پیش از آن، ابن خلدون مطرح کردند که هر کدام از آنها در زمینه علومی مانند فلسفه، اخلاق، منطق یا تاریخ فعالیت میکردند و در نتیجه بر اساس نوع دیدگاه و رویکرد خود به تجزیه و تحلیل مسائل میپرداختند. در واقع این افراد با توجه به روش و جریان حاکم بر چنین علومی که بیشتر مبتنی بر استدلالهای کلامی و تجربی بود نظریات خود را در رابطه با پدیدهها ارائه میکردند و به این ترتیب چنین رویکردی زیربنای استدلالها و تفسیرهای اقتصادی را رقم زد و حتی تا نزدیک به دو قرن پس از آن، رویدادها و مسائل علمی اقتصادی به همین روشها ارائه و تجزیه و تحلیل میشدند.
اگرچه کورنو، مارشال و اجورث در کتابهای خود تا حدودی بحثهای ریاضی را وارد کردند اما عملا در اواسط و اواخر قرن بیستم بود که افرادی چون کنت ارو و جرارد دبرو بهگونهای دیگر و از طریق استدلالهای ریاضی به تحلیل موضوعات اقتصادی پرداختند بهویژه دبرو که در کتاب «تئوری ارزشها»ی خود بهطور کامل مسائل اقتصادی را به صورت کاملا رسمی و ریاضیوار مطرح کرده و نگرش جدیدی را در استدلال پدیدههای اقتصادی به وجود آورد که امروزه جریان اصلی تحلیلهای پایهای علم اقتصاد را شکل میدهد.
فرمولهای ریاضی گرچه نمیتوانند همه آنچه را که در واقعیت رخ میدهند بیان کنند اما به دلیل ماهیت مشخص و دقیقی که دارند میتوانند یک چارچوب، زبان و ابزار مناسب برای دستیابی به نتایج قابل اعتماد در مورد موضوع به کار رفته باشند. چراکه ذهن ما در درک مفاهیم دچار نقص بوده و ممکن است اشتباه کند و اظهار نظرهای ناسازگار ارائه دهد اما البته چنین نقصی بر زبان ریاضی وارد نیست. آنچه امروز در علم اقتصاد شاهد هستیم ترکیب جداییناپذیر نظریات اقتصادی و روشها و تکنیکهای ریاضی است؛ در واقع علم اقتصاد توانسته است از سویی با بهکارگیری تکنیکهای ریاضی و آماری در تشریح مسائل، چارچوب و ساختار منظم و روشنی به تحلیلهای اقتصادی بدهد و از سوی دیگر با استفاده از همین روشها و تحلیلهای نرمافزاری برای حل مدلها و مسائل مطرح شده، پاسخ دقیق و روشنی برای انواع رویدادهای اقتصادی پیدا کند.
از این رو به نظر میرسد مهندسان و به ویژه کسانی که با تکنیکهای ریاضی آشنا هستند با ورود خود به علوم نظری و از جمله اقتصاد میتوانند تحول عظیمی در بدنه علمی و اجرایی کشور رقم بزنند. همچنین در مسیر تجربه افرادی که متخصص اقتصاد شدهاند میتوان اهمیت دانش ریاضی را مشاهده کرد. البته این دانش گرچه بسیار لازم است اما کافی نیست.
برای متخصص اقتصادی شدن از دو مسیر میتوان حرکت کرد؛ اول اینکه ابتدا مطالب مجرد ریاضی را بیاموزیم و سپس مفاهیم اقتصادی. دوم اینکه ابتدا به مفاهیم پرداخته و هرجا به مطالب ریاضی نیاز داشتیم به کنکاش در آن مورد بپردازیم. به نظر میرسد روش اول بهتر باشد اما با توجه به اینکه افرادی در هر دسته مشغول به فعالیت هستند پیشنهاد معقول این است که این دودسته با هم همکاری کنند و البته میتوانند ترکیب بسیار خوبی باشند؛ چراکه دسته اول در تکنیک و مدلسازی و دسته دوم در تحلیل و طبقهبندی مطالب مزیت نسبی دارند.
از سوی دیگر در کشور ما یک نوع علاقه کاذب نسبت به رشتههای مهندسی وجود دارد و باعث میشود بسیاری از نخبگان و دانشجویان برتر بدون داشتن اطلاعات کافی و تنها بر اساس قضاوت عموم به سمت این رشتهها گرایش پیدا کنند که نتیجه آن فزونی عرضه فارغالتحصیلان این رشتهها است که با توجه به نیازهای بازار کار، در یافتن شغل مناسب دچار مشکل میشوند و این موضوع باعث شده در رشتههای علوم انسانی از جمله اقتصاد با کمبود نیروی متخصص و نخبه مواجه باشیم. با نگاهی به عملکرد دانشگاهها و مراکز آموزشی کشورهای پیشرفته نیز درمییابیم که بهترین و کارآمدترین دانشجویان جذب رشتههای نظری از جمله اقتصاد میشوند و این موضوع ضرورت فرهنگسازی و طراحی مکانیزم برای ترغیب نخبگان و یا حداقل تسهیل شرایط برای ورود دانشجویان رشتههای مهندسی به تحصیل در این رشتهها را نمایان میکند.
بررسی تجربه افرادی که در سالهای اخیر چنین مسیری را پیمودهاند نشان میدهد بسیاری از آنها به موفقیتهای قابل توجهی در بعد اجرایی و کارشناسی دست یافتهاند و نیاز کشور را به کارشناسان اقتصادی در دستگاههای دولتی و بخش خصوصی تا حدودی برطرف کردهاند. در بعد علمی نیز بسیاری از این افراد ضمن اخذ پذیرش از دانشگاههای معتبر دنیا و آشنایی با مباحث پیشرفته اقتصادی توانستهاند با ارائه مقالات علمی در مجلات علمی شناخته شده، پشتوانه مناسبی برای نیازهای بخش دانشگاهی و آکادمیک کشور فراهم کنند.