تاکسی لبخند و جوک!
تین نیوز | تاکسی وسیله تفریح نیست و بیشتر کسانی که مجبور هستند زودتر و دقیقتر به مقصد برسد، از آن استفاده میکنند و به اصطلاح، یک وسیله لوکس شهری به حساب میآید، اما همین اتومبیل لوکس شهری گاهی چنان وسیله تفریح و لذت، خوشی، خوشگردی در شهرها میشود که انسان فراموش میکند، این یک وسیله کار یا وسیله زود رسیدن است.
به احتمال زیاد شما هم از تاکسیهای تفریحی در تهران یا دیگر شهرهای بزرگ کشورمان استفاده کردهاید.
برای نمونه راننده تاکسی خوشخنده که هم گزارشگران صداوسیما و هم مطبوعات به او عنوان «خوشاخلاقترین راننده تاکسی» را دادهاند، شاید شما هم با او برخورد کرده یا مسیری کوتاه را با او طی کرده و از قهقهه خندههای او فیض برده باشید.
او خرداد امسال در گفتوگویی که با چند خبرگزاری و مجله انجام داده، یادآور شده است که از همه مسافران میخواهد با لبخند وارد تاکسیاش شوند و با لبخند تاکسی او را ترک کنند. اگرچه اطرافیان او را «عمومهربان» صدا میزنند اما نام اصلی او ابراهیم دهباشی است که هنگام مصاحبه با خبرنگاران هم خود را با همین نام معرفی کرده است.
در بخشهایی از گزارش جالبی که درباره این راننده مهربان خواندم، نکات جالب و خواندنی آمده بود که دلم نیامد خوانندگان و علاقهمندان صفحه گزارش خودرو را از آن بیبهره بگذارم.
در بخشی از این گزارش آمده: «با لبخند وارد شوید» جملهای که راننده تاکسی مهربان ایران بر نقاط مختلف خودرویش نوشته است؛ قانونی که هم خود او رعایت میکند هم مسافرانش ملزم به انجام آن هستند.
در ادامه آمده است: هنوز در صندلی تاکسی جای نگرفته بودم که با سوالی عجیب روبهرو شدم: «با زبانی غیراز فارسی آشنایی دارید یا خیر؟» و زمانی که فهمید فارسی زبانم، سریع سر صحبت را باز کرد. با او همسفر شدم و خیلی زود دلیل سوالش را فهمیدم.
آقای دهباشی با هر یک از مسافران تاکسیاش به زبان خودشان صحبت میکند؛ حتی اگر این مسافر گردشگر خارجی باشد! «مهربانترین راننده تاکسی ایران»، پیرمردی آرام و خندهرواست که سرعت حرف زدنش گاه از سرعت پردازش مغز من هم سریعتر میشود؛ بهویژه وقتی بخواهد آذری، آلمانی، انگلیسی، فرانسوی یا عربی صحبت کند.
او متولد سال ۱۳۲۲ در شهر خامنه است. مثل اکثر آدمها در دوران کودکی فکر نمیکرد روزی راننده تاکسی شود. کارش را با کاسبی آغاز کرد و به پشتمیزنشینی هم رسید، اما آن را رها کرد؛ چون به عقیده خودش با روحیه صادقانه او جور درنمیآمد. از دانشگاه هم که ناامید شد، به اجبار تاکسی خرید تا به جای دانشجوی دانشگاه، دانشجوی جامعه شود.
او میگوید: «۴۷ سال است که دانشجوی این دانشگاه هستم. مسافران را برای خودم استاد دانشگاه میدانم و رشتهای را هم انتخاب کردم که در هیچ دانشگاهی تدریس نمیشود.
رشته من نوعدوستی و عشق و صلح و محبت نسبت به همنوع خود بهعلاوه گفتاردرمانی، کرداردرمانی و رفتاردرمانی است که به تازگی نیرودرمانی و تاکسی درمانی هم به آن اضافه شده است.»
حالا پس از حدود نیمقرن آنقدر دلبسته این تاکسی و مسافرهایش شده که پیشنهادهای شغلی دیگر را قبول نمیکند؛ حتی اگر پردرآمدتر باشد.
در ادامه بخشهای دیگری از حرفهای این راننده تاکسی مهربان را میخوانید.
چرا این قدر مهربان شدی؟
«چرا این قدر مهربان شدی؟» این سوال سادهای است که خبرنگار از او میپرسد اما به ظاهر پاسخ آن خیلی مشکل است و ما خبرنگارها در اصطلاح کارمان به آنها میگوییم «خفتگیری» یعنی سوالی ساده با پاسخی سخت یا سوالی سخت که یک پاسخ ساده در حد حتی یک سر تکان دادن مصاحبهشونده هم کفایت میکند و آقای دهباشی که در مقابل سوال سهل و ممتنعی قرار گرفته سعی میکند خود را از تنگ و تاب نیندازد و در این باره مفصل هم توضیح میدهد و میگوید: «ابتدا که هر مسافری سوار میشود، به او سلام و روز بخیر میگویم و بعد متناسب با شخصیت هر کس با او برخورد میکنم.
اگر سامسونت داشته باشد، به او میگویم آقای مهندس و اگر کت و شلواری باشد، آقای دکتر! مثلا خانم ۹۰-۸۰ ساله با عصا میخواهد وارد تاکسی شود.
تا در را باز میکند، به او میگویم: «سلام دخترخانم روز شما بخیر، بهبه چه روز خوبی، چه هوای خوبی و...» همین فرد قبل از اینکه بالا بیاید، انرژی مثبت را میگیرد و این تجربه باعث شده که نمره من هم در جامعهشناسی هم در روانشناسی بشود ۲۰! »
تا به حال نشده است که با مسافری بد برخورد کند: «هیچ موقع هم با مسافرانم برخورد خصمانه نداشتهام و نخواهم داشت و طوری با آنها رفتار میکنم که انرژی مثبت را به آنها انتقال بدهم. البته شده مسافری را سوار کردهام و از اول تا آخر هم با او هیچ صحبتی نکردهام؛ چون میبینم دوست ندارد؛ پس ساکت مینشینم تا او را به مقصد برسانم.»
با مسافران خود آنقدر خوشوبش میکند که برخی از آنها از شدت خنده قهقهه میزنند و بالاخره سالها پیش خبرنگاری مسافر او میشود و لقب «مهربانترین راننده تاکسی ایران» را به او میدهد. لقبی که تمام مسافرانش آن را تایید میکنند. آوازه مهربانیهای این راننده به گوش سازمان تاکسیرانی هم میرسد تا در سال ۷۲، ۸۲ و ۸۳ بهعنوان بهترین راننده تاکسی انتخاب شود و سال ۸۰ نیز بهعنوان شهروند نمونه شناخته شود: «۴ سکه بهار آزادی جایزه گرفتم که همه را به همسرم هدیه کردم. چون من خودم طلا هستم! و نیازی به طلا ندارم! »
دهباشی برای خود اصولی دارد و آنقدر مقید به انجام این قوانین شخصی است که همه بندهای آن را از حفظ است و با سرعتی عجیب و غریب و بدون هیچ مکثی تمام آنها را ردیف میکند: «من به خاطر آرامش خودم هیچ موقع برخورد خصمانه با هیچکس ندارم؛ حتی با خانم و بچهها. تفاهمم که نباشد (که الان خوشبختانه در هیچ خانهای نیست) و در خانه ما هم نیست، باز من مشکل ندارم. تمام مشکلاتم را با گذشت، صبر، شکیبایی، سکوت و خردمندی و خویشتنداری حل میکنم.
او میگوید: ۴۰ سال پیش برای خودم قوانینی نوشتم و سعی کردم که به نوشتههای خودم جامه عمل بپوشانم؛ هر انسانی میتواند با این موارد به آرامش برسد: «خودشناسی، خودسازی، روشنبینی، درک واقعیتها و پذیرفتن آنها، از هر کس به اندازه سواد یا شعورش انتظار داشتن، راضی به رضای خدا بودن، قانع بودن، خودخواهی را کنار گذاشتن، گذشت، آبدرمانی، شبی ۱۰ دقیقه هم امور روزانه را مرور کردن و به اشتباهات خود پی بردن و دونهدونه آنها را کنار گذاشتن به اضافه سکوت» که سکوت واقعا طلاست، البته باید در جای خود استفاده شود.»
او بالاخره در اینجا اعتراف میکند که دلیل این همه مهربانی، «همسرش» است و میگوید که در خانه هم مهربان است و در کارهای خانه همسرش را تنها نمیگذارد: «تازه وقتی برسم خانه، کمک خانم هستم. ظرف شستن، تیکشیدن، گردگیری، چایریختن، جواب دادن به آیفون و جمع کردن سفره به عهده من است. در شستن لباسها هم کمک میکنم.
لباسهای دستی مال من است و ماشینیها مال اون بنده خدا! تازه ایشان فقط پودر را میریزد و روشن میکنند. وقتی تمام میشود میگوید: «الهی پیشمرگت شوم. ابراهیم جان برو لباسها را پهن کن.» من هم میگویم چشم؛ ولی تا کردن و اتو کردنش با ایشان است.»
میگوید دلیل خوشاخلاق شدنش همسرش است: «ایشان چند تا حسن داشتند که باعث شدند من خوشاخلاق شوم. یکی بیانصافی و دیگری بداخلاقی! و تنها کسی که میتواند من را عصبانی کند، ایشان است؛ اما همیشه من کوتاه میآیم و وقتی به او هشدار میدهم که ممکن است همسرش هم این مطلب را بخواند، میگوید: «عیبی ندارد خودش هم میداند. حقیقت تلخ؛ اما میوه آن شیرین است.»
اهدای اعضای بدن پسرم
ابراهیم خان دهباشی از آن بیدهایی نیست که به هر بادی بلرزد و حتی در مقابل سهمناکترین توفانها مقاومت میکند و خم به ابرو نمیآورد و حتی زمانی که پسر نازنین و گل او در تصادف ضربه مغزی میشود اولین فکری که به ذهنش خطور میکند این است که کنترل خود را از دست ندهد و اعضای بدن علی آقای نازگلاش را به چند نیازمند اعضای بدن در بیمارستانها هدیه کند. خبرنگار در اینباره نوشته است: از رابطهاش با فرزندانش که میپرسم، میگوید، ۴ فرزند دارد: «۳ تا دختر گل دارم و ۲ تا داماد دکتر. یک تهتغاری مهندس عمران هم دارم. این هم خواستگار مهندس دارد؛ اما
قبول نمیکند. فکر کنم او هم منتظر خواستگار دکتر است! »
آقای دهباشی پسری هم داشته که الان ۱۰ سالی میشود که او را در حادثه تصادف از دست داده است. مهربانی این راننده تاکسی اینجا هم خود را نشان میدهد. او پس از مرگ مغزی فرزندش، اعضای او را اهدا میکند. آنقدر دلبسته این فرزندش بوده که همیشه او را «علی جون» یا «علی آقا» صدا میکرده است. تعبیرش از مرگ فرزندش، تولد دوباره است و همین تعبیر زیبا باعث شده که اینجا هم کار به عصبانیت و گلایه نکشد.
مجانی سوار کردن مسافران!
مجانی سوار و پیاده کردن برخی مسافران در تهران این روزگار هم موضوع شگفتانگیزی است، اما اگر شما با خوشاخلاقترین راننده تاکسی روزگارمان برخورد کرده باشید، متوجه میشوید او گاهی این کار را میکند. او در ادامه مصاحبهاش در اینباره توضیحاتی داده و گفته است: نخستین تاکسی من بنز ۱۸۰ بود. بعد پیکان مدل ۴۶، ۵۰، ۵۶ و ۶۰، بعد از آن یک رنو ۲۱ گرفتم و حالا هم سمند دارم. بعد از این هم اگر تاکسیرانی اعلام کند که بنز الگانس میدهد، حاضرم مسافرانم را با بنز جابهجا کنم.
در روز ۶-۵ تایی هم مسافر مجانی دارد که به عقیده خودش به او انرژی فوقالعادهای میدهند و میگوید «مسافران مجانی من شامل افرادی میشوند که مسیر را اشتباهی ایستادهاند یا مسافرانی که در مسیر برگشت به خانه با آنها برخورد میکنم یا مسافری که کیف پولش همراهش نباشد که نهتنها از او پول نمیگیرم بلکه پول برگشتش را هم به او میدهم که مشکلی برایش به وجود نیاید.»
به او میگویم که ما گاهی راننده تاکسیها را آدمهایی عبوس و بداخلاق میشناسیم که بیشتر این بداخلاقیها به ترافیک و شلوغیهای این شغل برمیگردد. حرفم را تایید میکند: «با دلشوره، التهاب ، یاس و نامیدی میدانم مشکل من حل نمیشود و اگر بخواهم عصبانی شوم، ۱۲ ساعت کار من ۶ ساعت میشود. پس سعی میکنم آرامش خودم را در هر حالتی حفظ کنم.»
خوشمزه زبانی آقای دهباشی
آقای دهباشی با زبانهای خارجی هم آشنایی دارد. ۳ ماه در آلمان اقامت داشته و زبان آلمانی را بلد است. ۱۰ ترم هم زبان انگلیسی خوانده و با وقوع انقلاب به یادگیری زبان عربی هم پرداخته است: «عربی را فقط ۳ ترم خواندم؛ البته چند سوره قرآن را حفظم که فکر کنم این هم جزو عربی به حساب بیاید.» از هر مسافری که سوار تاکسیاش میشود، بعد از سلام و احوالپرسی از زبانش سوال میکند.
با مسافر آذریاش شوخی میکند! به زبان گیلکی قربان صدقه مسافر شمالی میرود و مسافر شیرازیاش را «کاکو» خطاب میکند. او حتی با مسافران خارجی همکلام میشود: «مسافری داشتم که از هلند آمده و به قول خودش خاطرخواه من شده بود! مستر لوئیس در مدت یک هفتهای که در هتل بود، فقط با تاکسی من در تهران جابهجا میشد.»
رابطهاش با این مسافران خارجی آنقدر خوب است که حتی یک بار میزبانی آنها را هم بر عهده گرفته است: «این اتفاق متعلق به قبل از انقلاب است. آن موقع مسافری فرانسوی داشتم. او را ۳، ۴ تا هتل بردم. اما او گفت: verry verry expensive من هم به او گفتم: cheapاش را هم داریم. تعجب کرد و پرسید: کجا؟ او را به همراه همسر و فرزندانش، پیتر و نیکولا به خانه خود بردم و یک هفته مهمان من بودند. موقـع رفتن به من گفت ما در کشورمان چنین رسمی نداریم؛ امـا اگر شما بیاییـد! you are my guests»
لبخندها و نوشتههای یادگاری
مسافران برای آقای دهباشی یادگاری هم نوشتهاند. گرچه او هیچموقع از آنها برای نوشتن یادگاری درخواستی نکرده است: «من از مسافرانم نمیخواهم برایم یادگاری بنویسند.
فقط دفترم را میدهم که تماشا کنند و خود آنها به من میگویند به ما خودکار بدهید و تازه آن موقع میگویم: «چه رنگی! ؟» بلافاصله سایهبان ماشین را پایین میدهد تا خودکارهای رنگیاش را نشان من و بقیه مسافران بدهد و درحالحاضر سیوششمین دفتر یادگاریاش هم به برگهای آخر خود رسیده است.
چند سال پیش وقتی برخورد مثبت مسافرانش را میبیند، فعالیت مجازیاش را هم آغاز میکند و وبلاگی دارد که آدرسش را موقع خداحافظی به همه مسافران میدهد. بزرگترین رمز این مهربانی و محبوب بودنش را آرامش میداند.
تعبیر شاعرانهای هم برای این آرامشش دارد: «یک بادبادک که پرواز میکند، نخی به آن وصل است. اگر این نخ محکم باشد، هر چند کیلومتر هم که برود، پاره نمیشود.
اگر این نخ نازک باشد، یک کیلومتر هم که برود، پاره میشود. ایمان هم به همین صورت است.
هر چقدر ایمان قویتر و محکمتر باشد، تحمل مشکلات و آرامش هم بیشتر خواهد شد.»
آنقدر تندتند صحبت میکند که مصاحبهمان زود به آخر میرسد.
این سرعت حرفزدنش اواخر مصاحبه بیشتر هم میشود. دلیلش را که میپرسم با خنده به ساعت اشاره میکند و میگوید: «اگر دیر کنم، خانمم به من غذا نمیدهد و فقط به شستن ظرفها میرسم! »
ادرس وبلاگش را هم بگذار تین نیوز: آدرس وبلاگ مهربان ترین راننده تاکسی تهران: taxiran. blogfa. com