خاطرات مهندس کشتی ربوده شده ایرانی (daylight)/ بخش اول
خاطرات مهندس کشتی ربوده شده ایرانی (daylight)/ بخش اول
امیر حسین تیکنی
سه شنبه ۹ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۲۴
Share/Save/Bookmark
۱ نظر
دو سال پیش کشتی ایرانی Daylight در تنگه ی باب المندب به چنگ دزدان دریایی سومالی افتاد. پس از دو سال برای نخستین بار پای در دل های جناب سر مهندس علی پاپی بنوتی مهندس دوم آن کشتی در حادثه کشتی ربایی سال 87 نشستیم. ایشان به ما قول دادند در چندین جلسه خاطرات شان را از آن اتفاق برایمان بازگو کنند. این نخستین بخش از این مصاحبه ی دوستانه و بسیار جذاب است که به زبان شیوا و صمیمی این دریانورد عزیز به نگارش در آمده است و بطور اختصاصی برای خبرگزاری تین نیوز تهیه و همزمان در وبلاگ ایشان نیز منتشر می شود.
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
تین نیوز: دو سال پیش کشتی ایرانی Daylight در تنگه ی باب المندب به چنگ دزدان دریایی سومالی افتاد. پس از دو سال برای نخستین بار پای درد دل های جناب سر مهندس علی پاپی بنوتی مهندس دوم آن کشتی در حادثه کشتی ربایی سال 87 نشستیم. ایشان به ما قول دادند در چندین جلسه خاطرات شان را از آن اتفاق برایمان بازگو کنند. این نخستین بخش از این مصاحبه ی دوستانه و بسیار جذاب است که به زبان شیوا و صمیمی این دریانورد عزیز نگاریده شده است و بطور اختصاصی برای شبکه خبری-تحلیلی تین نیوز تهیه و همزمان در وبلاگ ایشان نیز منتشر می شود.

خوب یادم میاد اواسط آبان سال87 بود که تلفنم زنگ زد از طرف شرکت بود. مسئول الحاق پرسنل به کشتی ها بود زنگ زده بود که خودمو برای الحاق به کشتی دیلایت که در بندر هامبورگ آلمان بود آماده کنم و برای گرفتن ویزا بروم تهران. با موافقت بنده و هماهنگی های لازم و گرفتن ویزای آلمان و بلیت پرواز ساعت 10 صبح ما بطرف هامبورگ پرواز کردیم. یک نکته ای رو بگم تو پرانتز، قبل از پرواز چون من بار زیادی نداشتم فقط یک کوله پشتی بود و یک کیف لپ تاپ. مسافرها هم اکثراً ایرانی مقیم آلمان. خلاصه توی چمدوناشون از شیر مرغ بود تا قرمه سبزی. داخل صف که ایستاده بودم یک خانوم میانسالی اومد گفت که اگه میشه یکی از چمدوناشو بزنه تو بلیت من تا پول اضافه بار نده. از اونجایی که واقعا از دریانورد ساده دل تر خودشونن من هم قبول کردم. موقع تحویل بار مسئول مربوطه به من گفت که شما این خانم رو میشناسین؟ گفتم نه ولی اصرار کرده که اضافه بار داره جریمه میشه. مسئول بار گفت که این کار درستی نیست مخصوصا در پروازهای خارجی که اگه مشکلی تو بار این خانم باشه هر دوتاتون به دردسر می خورید گفتم که من زیاد سفر می کنم تا الان موردی پیش نیومده. بعد از تحویل دادن بار ترس عجیبی منو گرفته بود که مبادا حرف این آقا درست باشه خلاصه خدا می دونه من تو هواپیما چی کشیدم تا آلمان به محض رسیدن به آلمان چون من تقریباً با اون خانوم آخرین نفرات بودیم که در صف مهاجرین ایستاده بودیم که به پاسپورتم گیر دادن. من رو به اتاقی هدایت کردن بعد از چک کردن پاسپورت و معطلی تقریبا یک ساعتی پاسپورتم رو برگردوندن. تقریبا همه رفته بودن وقتی من داشتم سالن رو ترک میکردم و منتظر کسی بودم که باید میومد دنبالم دیدم که همون خانوم با پسرش که همسن خودم بود، هنوز اونجا ایستاده و نگران کار من بود بعد از دیدن من جلو اومدن و کلی تشکر و تعارفات ایرانی. خلاصه من مستر اشمیت رو بعد از کلی گشتن پیدا کردم که اسمم رو به اشتباه روی کاغذ نوشته بود خودم هم شک کردم که دنبال من اومده یا کسی دیگه. بعد از احوالپرسی با اشمیت به من گفت که باید بریم شهر لوبک اونجا منتظر کشتی باشیم تا بیاد.

بعد از گذشت چند روز به کشتی ملحق شدم بعنوان مهندس دوم و مسئول قسمت فنی کشتی تقریبا تمام مهندسین و کاپیتان کشتی خارجی بودن فقط من ایرانی بودم بار کشتی هم گندم بود و بعد از بارگیری از بنادر هامبورگ و لوبک باید به مقصد بندرعباس حمل می شد. بعد از تغییر و تحولات و اتمام بارگیری ما بطرف ایران حرکت کردیم و کم وبیش خبرهایی را در مورد حمله دزدان دریایی به کشتی هایی که از خلیج عدن عبور میکردن به گوشمون میرسید. ما هم طبق قوانین بین المللی و دستورات شرکت و جلساتی که با حظور کاپیتان و افسر اول کشتی برگزار می شد کارهای لازمه را انجام داده بودیم. بعد از گذشتن از دریای مدیترانه و عبور از کنال سوئز و سر وکله زدن با فروشندگان دوره گرد مصری و خرید مجسمه و پاپیروس کانال سوئز رو ترک کردیم. قرار شده بود که پرسنل کشتی تا عبور از منطقه خطر 24 ساعته نگهبانی بدهند که در صورت وجود هر خطری اطلاع دهند. از قسمت فنی کشتی دو نفر از ملوانان و از سایر قسمت ها هم تعدادی انتخاب شدن. بعد از گذشت چند روز تقریبا از منطقه خطر دور شده بودیم و با هماهنگی با کاپیتان نگهبانی ها متوقف شد. صبح روز بعد ساعت 7 من برای صرف صبحانه به سالن رفته بودم. بعد از صرف صبحانه به انبار قطعات کشتی سری زدم. در حین جستجو بودم که صدای آژیر خطر به صدا درآمد. سریع با اولین تلفن که دم دست بود با پل فرماندهی تماس گرفتم. کاپیتان گوشی رو بر داشت و با حالتی مضطرب گفت که هرچه زودتر خودتو به اطاق کنترل کشتی برسون و تا حد ممکن سرعت رو زیاد کن. من از طبقه سوم به طبقه اول که رسیدم صدای گلوله بلند شد. تقریبا از همه جای کشتی صدای برخورد گلوله به بدنه کشتی میومد به پایین که رسیدم هنوز ملوان ها و افسر اول کشتی بیرون بودن. افسر اول که ملیتی فیلیپینی داشت شصت و دو سه سال سن داشت. دیدم که تو پا گرد پله افتاده و دست و پاش میلرزه و نمی تونه که حرکت کنه کولش کردم و بردم طبقه چهارم. سریع برگشتم تو اطاق کنترل دیدم همه اونجان منتظر من، مهندس برق و دستیارش و سایر مهندسین و ملوانا. صدای گلوله از تو اطاق کنترل به طرز وحشتناکی زیاد بود دلیلش هم این بود که سطح اطاق کنترل از سطح دریا پایین تر بود. من تا حد امکان سرعت رو زیاد کردم. 

از اونجایی که با سرعت کشتی امواج زیادی تولید میشد دزدان دریایی نمیتونستن به کشتی نزدیک بشنف فقط از اطراف کشتی تیراندازی می کردن که چند گلوله به پنجره کابین من و بقیه اصابت کرده بود. در حدود سه تا هم گلوله آر پی جی برای دادن اخطار هم شلیک کردن که از جلوی پل فرماندهی رد شد. با این اوصاف ما کماکان با وجود فشار بیش از حد به موتور کشتی ادامه می دادیم. بعد از گذشت یک ساعت اتفاقی که من انتظارش رو می کشیدم -طبق تجربه کاری که داشتم- افتاد. یکی از قسمتهای سیستم کنترل مشکل پیدا کرده بود و سرعت کشتی سریع بصورت اتوماتیک کاهش پیدا کرد. همین چند لحظه کافی بود تا دزدان دریایی با انداختن چنگک و طناب از کشتی بالا بیایند. بعد از ریست کردن اون قسمت دوباره سرعت نرمال شده بود ولی دیگه دیر شده بود. کاپیتان کشتی تماس گرفت و گفت که همه داخل پل فرماندهی جمع بشین. من موتور و سایر قسمت ها رو در حالت اتوماتیک قرار دادم و از اطاق کنترل خارج شدم. وقتی به پل فرماندهی رسیدم با صحنه ای که انتظارش رو نداشتم روبرو شدم. در یکطرف پرسنل کشتی همه دستها روی سر و در طرف دیگه حدودا نه نفر انسان نما که چه عرض کنم تقریبا نیمه لخت با پای برهنه و خونی در طرف دیگه و به شدت مضطرب و نگران. در این فاصله یک بالگرد(هلیکوپتر) بالای سر ما میچرخد و کشتی رو صدا می کرد ولی دزدها تمام سیستم مخابراتی رو خاموش کرده بودن. یکی از اونا که کمی زبون انگلیسی بلد بود گفت که ما با شما کاری نداریم، فقط طرف ما شرکت ها هستن. بعد هم یکی از اونا که یک کلت قدیمی دستش بود به کاپیتان فهموند که باید در گاوصندوق کشتی رو باز کنه. کاپیتان هم به من گفت که شما هم بعنوان تنها افسر ایرانی در موقع باز کردن گاوصندوق حضور داشته باش. لازم است ذکر کنم که کاپیتان ملیتی پاکستانی داشت و شیعه بود. مردی با تجربه و بسیار انسان قابل احترامی بود. بگذریم، در داخل گاوصندوق پول زیادی نبود چون در اروپا برای کشتی خرید مواد غذایی و بهداشتی کرده بودند و تا آنجایی که یادم میاد بیست هزار دلار آمریکا بیشتر موجود نبود که یکی از دزدان دریایی بنام حبیب تو جیبش گذاشت بعد هم دوباره به پل فرماندهی برگشتیم. یکی از دزدها که یک جی پی اس داشت مسیری رو به کاپیتان نشون داد که به موگادیشو پایتخت سومالی ختم می شد. بعد از چند ساعت همه نا امید از رسیدن کمک خارجی با مسافرانی ناخوانده و فاقد هر گونه درک به طرف مرز ساحلی سومالی حرکت کردیم.

حالا در سومالی بر ما چه گذشت و چگونه  آزاد شدیم باشد انشاالله در جلسه ی دیگر.
ممنون جناب مهندس پاپی بنوتی از این که با ما بودید تا جلسه آینده که باز با  شما هستیم  شما را به خدا می سپاریم.
کد مطلب : 22194
هدیه
۱۳۹۰-۱۱-۰۸ ۱۷:۳۸:۳۶
بسیار عالی بود