تین نیوز: یکی میگفت: «بیدرنگ دستهایت را باز کن. بعد میبینی چه فضای بزرگی را در اختیار داری.» این جملات به نظر، مبین منش اسدالله بیشمی است که دستهایش را زیر پل عابر میدان خراسان باز کرده و آمده به استقبالم و بعد با یک جرعه نگاه، خنده را بر چهرهام حکاکی میکند تا احتمالا به من که صبح زود با او قرار مصاحبه گذاشتهام بفهماند قبل از اینکه اخم کنی مطمئن شو که هیچ راهی برای خندیدن وجود ندارد. خیابان تَف کرده از آفتابی تند و ناگزیر باید دست را سایبان صورت کنی و فرصتی نداری لختی نفس تازه کنی چون بیشمی ریزنقش با پیراهنی که تازه اتو خورده و آبی آسمانی است با میلهای نازک سفید زیر پل منتظرت است. منتظر است که از ساخت هواپیما بگوید، از اینکه چطور قواعد فیزیک را رام خود کرد و چطور او را دکتر خواندند و کاشف شد و الخ.
گفتگوی همشهری تاکسی را با این راننده در ادامه میخوانید.
ابتدای خط یا همان ایستگاه ایستاده و فقط یک ماشین مانده تا نوبتش شود ولی وقتی میرسم دیگر عین خیالش نیست که نوبت از دست میدهد: «این آقا خبرنگاره. داریم میریم خبرنگاری روزنامه! میخواد از من عکس بگیره. میگه معروف شدم». اینها را اسدللهخان بیشمی میگوید به خطدار که منظورش همان رئیس خط یا مسؤول خط است. گوینده آقای بیشمی است که تا همین چند دقیقه قبل فکر میکردم فامیلیاش «بیشی» باشد یا چیزی تو همین مایهها؛
« نه. اشتباه میکنی. فامیلی من بیشمییه. اهل آملم.»
حالا من ماندهام و اسدللهخان در سمند زردش. هنوز راه نیفتادهایم که رشته کلام به دست میگیرد و هر بار که نفس تازه میکند، صدای ممتد بوق ماشین رانندههای کلافه به گوش میرسد که پشت سر سمند او جانشان به لب رسیده و خب، باید ترافیک خیابان 71 شهریور را هم به آن اضافه کنید؛ «الان که داریم میریم خبرنگاری روزنامه برات میگم چه کارها که نکردهام. من دکترم، یعنی حکیم قدیمیام. نویسنده هم هستم، این هم کتابم.» و از روی داشبورد کتابی را میدهد دستم به اسم اسرار خلقت که نام خودش روی آن نوشته شده؛ 6هزار تومان هم قیمت دارد! میزند دنده دو؛ «حالا خیلی حرف دارم. هر کاری کردم توی زندگیام از روی کنجکاوی بوده. دلم نمیخواد حرف کسی رو چشمبسته قبول کنم. همین هواپیما که ساختم. اولش گفتند نمیتوانی و بیسوادی ولی این کار رو کردم. ورق بزن و عکسهام رو ببین». و بوق ممتد ماشینهای پشت سر.
میگوید دلم میخواهد[...] و بعد اگر عمری باقی باشد[...] ولی بعد از هر جمله این را اضافه میکند: «حالا این را ننویس تا بعدا بگم.» و بعد از 44 دقیقه به دفتر مجله همشهری میرسیم؛ «کجا پارک کنم که جریمه نشم؟» خیابان سنایی را نشانش میدهم و او هم بیدرنگ میپیچد و در اولین جای پارک، درست زیر تابلوی توقف ممنوع میایستد؛ «خب، خیالم راحته. اینجا جریمه نمیشم.» بعد از ماشین پیاده میشود. چند جلد کتاب زده زیر بغلش، جعبه عینکش را هم برداشته و البته شناسنامهاش را؛ شناسنامه خودش!
هنوز وارد ساختمان مجلات همشهری نشدهایم که بیشمی با یکی از کارکنان تدارکات بهزعم اینکه خبرنگار است گرم میگیرد و عجب، بیآلایش او را میبوسد و میگوید خیلی مخلصم.
حالا در دفتر هستیم؛ دفتر نشریه تاکسی. روی اولین صندلی نزدیک در ورودی مینشیند؛ «به دوستات بگو بیان از من کتاب بگیرن. حیفه!» برایش توضیح میدهم که وقت برای این کار بسیار است و اول باید با هم گپ بزنیم. دست میکند توی جیبش و یک کاغذ درمیآورد و میگذارد روی میز. خطش خوانا نیست: «اینجا نوشتهام که چه باید از من بپرسی و من هم باید جواب بدم.» روی کاغذ نوشته شده: «برادر اسدلله بیشمی! انگیزه شما درباره ساخت این هواپیما چطوری بوده، جواب داده میشود!»
- آقای بیشمی. چند سالته؟شناسنامه را باز میکند تا با دقت بیشتری روز و ماه تولدش را بگوید ولی زود آن را میبندد. عینک دسته طلایی را میزند به چشم: «ای داد. اینکه شناسنامه خانمومه. چرا اینو آوردم؟» بعد میگوید متولد اول مرداد سال 6231 است: «اسم پدرم علی آقا بود و اسم مادرم هم زلیخا. پنج برادر بودیم و پنج خواهر. اینها را بنویس.» و دقت میکند که واو به واو حرفش را بنویسم: «تا 02 سالگی چوپون بودم و اصلا ماشین و دوچرخه ندیده بودم. توی جنگل بودم تا اینکه برگه سربازیم دراومد. معاف شده بودم. رفتم و برای خودم اسب و گاری خریدم تا کار کنم.» اینقدر بلند حرف میزند که بقیه اعضای تحریریه هم داستان او را به وضوح میشوند: «رفتم شبکلاس. یعنی کلاس شبونه که اون موقع اسمش پیکار با بیسوادی بود؛ مثل نهضت سوادآموزی امروز. بعد هم گواهینامه گرفتم؛ اول شخصی، بعدا عمومی و بعد هم پایه یک.» و منظورش از گواهینامه عمومی این است که میتوانسته با داشتن آن پشت هر وسیلهای بنشیند. تا آن موقع بیشمی برای خودش زندگی راحتی داشته تا اینکه فصل خیار از راه میرسد؛ «تازه خیار درآمده بود که تصادف کردم، خرداد 4531. اون موقع تو بیمارستان آمل متوجه در رفتگی لگن من نشدن و تا مدتها میلنگیدم. بعدا یه بار در مجلهای خواندم که یه حکیم جوان در شهری با چنین دردی مواجه میشه اما چون بیمار دختر بوده و دوست نداشته دست نامحرم بهاش بخوره، فکری میکنه. او را روی اسبی میشونه که چند روز بوده بهاش آب و غذا نداده بوده. پای دختر رو از زیر محکم میبنده و اسب وحشی حرکت میکنه و لگن دختر جا میافته. خب من هم خواستم همین کار رو بکنم ولی روی اسب چند تا پتو انداختم و حیوون چموش جفتک انداخت ولی لگن من هم جا رفت. اینجوری کشف کردم که راهحلش چیه».
بیشمی تا سال 66 در سازمان آب سد لار مشغول بوده. این وسط شوخی شوخی ازدواج هم میکند و البته این را جوری میگوید که میفهمی چقدر زنش را دوست داشته اما در عین حال خودش را راحت میریزد بیرون؛ «یه برادرزاده داشتم که کوچولو بود. دختر بود و همهاش تو بغل دخترای محل. یه روز شوخی شوخی بهاش گفتم برو به […] که دختر همسایهاس بگو زن من میشه؟ برادرزاده هم رفت و اینو گفت. اونا هم موضوع را جدی گرفتن و من نشستم سر سفره عقد. خیلی زنم را دوست داشتم.» بیشمی سال گذشته همسرش را از دست داد! بعد میگوید: «یه نامزد هم داشتم که مجبور شدم به او بگویم خیلی سواد داری و من بیسوادم و اینجوری از من دست کشید».
چطوری دکتر شدم؟«راستی. گفتم دکتر هم هستم؟ دکتر که نه، حکیم قدیمی. میخواستم انقلاب صنعتی کنم. رفتم دنبال اینکه قبر یه مرده را باز کنم و استخوانهایش را دوباره سر هم کنم تا بشم یه شکستهبند خوب ولی نذاشتن. بعدا فهمیدم این کار در دین ما درست نیست. حتی شنیدم آدم وبا میگیره. اینا را که میگم مینویسی؟» و سر تکان میدهم، بله. میگوید: «همین الانم متخصص اعصاب هستم. اینم بگم که یه روز یه نفر اومد در خونه و گفت پیچ دل دارم. من هشت ساله بودم. از زیر دست داداشم در رفتم و گفتم علاجش عسله. اونم خورد. رفت دست به آب. دست به آب که نبود اون موقع، میرفتیم تو بیابون. اونم رفت تو بیابون و خودشو خالی کرد. ازش کرم اومد بیرون. حالش خوب شد. چند وقت بعد یکی از راه رسید و گفت یبوست داره. باز هم براش نسخه پیچیدم و خوب شد. اینجوری شهرت من دهان به دهان گشت و من یه پا دکتر شدم. 12-10 سالم بود که دیگه هر روز مریض داشتم!»
دهان باز ما که از شدت تعجبمان خبر میدهد، او را وامیدارد تا بیشتر توضیح دهد و البته پاسخ به این پرسش که علم پزشکی با تمام پیشرفتهایش ارزش دارد یا نه؛ «آره، ارزش داره ولی دکترا میخوان هی پول بگیرن، اولش نمیگن چهات شده. یه فامیل داریم که مریض شده بود و براش شربت نوشتم. رفت دکتر، کلی آزمایش داد و بعدش دکتر همون شربت منو نوشت. فامیل ما هم گفته بود آقای دکتر! اینو دکتر اسدلله [که من باشم] برام نوشته. دکتر هم همونجا منو میشناسه و میگه دکتر اسدلله که خیلی معروفه!»
چطوری هواپیما ساختم؟حالا فصل دیگری از تواناییهای بیشمی شروع میشود و میرسد به آنجا که هواپیما ساخت؛ همان هواپیمای سه موتوره چهار نفره که عکسش را انتهای کتابش چاپ کرده؛ «میخواستم یه انقلابی کرده باشم برای همین رفتم سراغ هواپیماسازی. یه دونه بدون موتور ساختم و بردم صنایع هوایی آسمان.سال 60 بود. مهندس محمدعلی نیکبخش تهرانی با من مصاحبه کرد که بفهمه خودم اونو ساختم یا نه. ازم سوال فیزیک پرسید و منم جواب دادم. بعد مجوز منفی دادن».
- مجوز منفی؟«آره دیگه؛ یعنی نمیتونم انتقال بدم به کسی مثل گواهینامه تو که الان مجوز منفی داره. داری مینویسی دیگه، نه؟ بعد قرار شد یکی دیگه بسازم. رفتم سراغ امام جمعه آمل حاجعلیاصغر یوسفیان و فرماندار وقت آمل، علیرضا تقیپور. یه نفر هم توی بازار به من پول داد به اسم محمدعلی شفیعی و عزتالله یوسفیان هم که دادستان آمل بود کمک کرد تا تدارکات رو جور کنم. الان یادم هست که اون موقع 081 هزار تومان به من دادن. اول با فوم هواپیما رو ساختم. حالا بگو از کجا به تجهیزات هواپیما پی بردم؟»
- راستش چی بگم. شما فیزیکدان و کاشفی. من روزنومهچی هستم. شما راحت باشین.قبل از اینکه جواب دهد کتاب را باز میکند و میگذارد جلویم تا ببینم و اشتباه ننویسم؛ «به این میگن الویتور. گرفتی؟یعنی دُم هواپیما. رفتم یه کفتر گرفتم و دُمش بستم. دیدم نمیپره. پس فهمیدم که هواپیما باید دُم داشته باشه. بالش رو هم بستم دیدم نمیپره و نتیجه گرفتم که باید آیرودینامیک باشه. خلاصه همه چی رو اینجوری فهمیدم و بقیه رو هم از راه ریاضی حساب کردم. بدنه و اسکلت را با آلومینیوم ساختم و برای موتور هم از موتور اره برقی (یا همان اره موتوری) استفاده کردم. خلاصه اون موقع 003 هزار تومان براش هزینه کردم. بعد از مدتی به صنایع هواپیمایی قدس معرفی شدم؛ اونم از طرف استانداری مازندران و وزارت سپاه اون زمان و افرادی مثل آقایان سیدمحمد علیزاده، مهندس محسن صادق عامل نیک. 22 سال در این سازمان کار کردم. برخلاف اینکه سنم برای استخدام زیاد بود زود استخدام رسمی شدم. آن سال هلیکوپتر ظفر و هواپیمای ابابیل2 رو هم ساختم؛ البته با مهندس روزبهانی.»
بیشمی نفسی تازه میکند. به شیشه نگاه میکند که رویش نوشتهایم رفیق بیکلک مادر! از او میپرسم که با این دانش عالمگیر چطور نشستی پشت فرمان تاکسی: «آهان. اینم حکایتی داره. بعد از 22 سال بازنشسته شدم و به خاطر فقر مالی و اینکه حقوقم برای زندگیام کافی نبود، این کار رو انتخاب کردم. همیشه با پیکان مدل 84 که داشتم کار میکردم. تو خط تهران شهریار. بعد یه روز دیدم باید این وضع مسافربرهای شخصی سامان پیدا کنه. اون موقع سرهنگ بنایی رو در میدان آزادی دیدم و این مساله رو گفتم. اونم از خود من شروع کرد و گواهینامهام رو گرفت تا ما رو سامان بده. بعد شدم تاکسی راهی و بعد هم پلاک قرمز و در سال 86 هم ماشینم از رده خارج شد و تاکسیرانی لطف کرد به ما
5 میلیون وام داد و این سمند رو تحویل گرفتم. اگه بخوام بگم از کی این کار رو شروع کردم میشه سال 74».
اسدلله خان هر روز از ساعت 03:6 صبح مینشیند پشت فرمان و به قول خودش تا ساعت دو توی خط کار میکند. آن وقت میرود خانه و نماز میخواند و قدری میخوابد و بعد دوباره تا افطار کار میکند. این دور تسلسل مدتهاست که پیرمرد سرحال ما را به زندگی امیدوار کرده و برای همین است [حتما] که وقتی تلفن زنگ میزند چنان با صدای بلند حرف میزند که صدایش تا چند اتاق آن طرفتر هم میرود.
کشفیات تاریخی!
«من برای هر چیزی دلیل دارم. درباره فرعون تحقیق کردم؛ دیدم اصفهانی بوده!»
- عذر میخوام. این حرف شما چند هزار سال تاریخ رو زیر سوال نمیبره؟ یعنی تا امروز ما هر چی خوندیم بیفایده بوده و فرعون نه مصری، که اصفهانی بوده؟ آخه چطور امکان داره؟«حالا میگم برات. بنویس. اصلا آن زمان یه سرزمین بیشتر نبوده به اسم اورشلیم و یه پادشاه داشته به اسم نمرود. بعد یه روز نمرود به یکی از سردارانش میگه برو اصفهان و از فرعون باج بگیر».
- شما که تا الان میگفتی فقط اورشلیم بوده. اصفهان از کجا زد بیرون؟- نه. بعدا دیدم اصفهان هم بوده. بنویس. بعد اون سردار به فرعون میگه پول بده و اونم پول زور نمیداده. سردار به فرعون دستبند میزنه و میبردش زندان مصر پیش عزیز مصر. اونجا فرعون قیام میکنه و عزیز مصر رو میزنه کنار و خودش میشه پادشاه.
بیشمی مهربان ، دوست دارد درباره این هم توضیح بدهد که اسکندر شیرازی بوده و نیوتن هم سواد نداشته. اما من میگویم که همین مقدار برای معرفی او بس است. بیشمی موقع خداحافظی با تمام بچههای تحریریه دست میدهد و میرود. قول میدهد که بیاید و اگر کسی مشکل پزشکی داشت حل کند... .
تکمله: حرفهای بیشمی، خواسته یا نخواسته، شوخی یا جدی، پیام مهمی دارد؛ اینکه آدمی در این سن و سال چقدر به زندگی امیدوار است و با تمام مشکلاتی که دارد، خم به ابرو نمیآورد. مهم نیست که بیشمی به خیالی بودن قاطبه ادعاهایش آگاه است یا نه. مهم این است که این آدم خودش است، به قول اخوان ثالث: «...نه از رومام، نه از زنگم. همان بیرنگ بیرنگم...».